تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٢ - خود بينى گرد وجود انسانى را بر مى آورد و او را در پستترين مراتب هستى سقوط مى دهد
گر مقبلم آسوده و خوش زيستمى ور نه به هزار چشم بگريستمى
اگر چنين خود شناسى بانسان دست ندهد او نخواهد توانست موجوديت خود را بفهمد و اگر نتوانست موجوديت خود را درك كند نخواهد توانست شايستگى وجود خويش را كشف كند ، اين جهل باعث خواهد شد كه او همواره آن شخص خود بين باشد كه خود بينى گرد از وجود او در مى آورد و دمار از روزگارش .
نوع دوم - آن خود بينى است كه به قول جلال الدين و تمام عظماى بشريت موجب سقوط انسان در پستترين درجات حيوانيت مى باشد . دو مثال براى توضيح اين مسئلهء مهم بيان مى كنيم :
يك - اين كه « من » انسانى شبيه به سنگ آسيا است ، مادامى كه دانه در آن ريخته مى شود ، سنگ آسياب آن را خرد كرده و محصول آرد را نتيجه خواهد داد . اما اگر دانهاى در آن ريخته نشود خود را خواهد ساييد زيرا - « من » انسانى هرگز از حركت دست بر نخواهد داشت تا آن گاه كه مرگ به سراغش بيايد .
از اين مثال مى توان استفاده كرد كه براى به ثمر رسانيدن ، « من » انسانى بايستى از خود بيرون آمده با خود بينى خودش را نسايد ، اگر چه آن خود بينى مانند حركت سنگ آسياب صدايى دارد كه مردم آن را مى شنوند و شخص خود بين هم مى تواند از اين صداى ساييده شدن « من » خويش استفاده ببرد ، ولى به نابود شدن » خود ايده آل « خواهد انجاميد .
به همين جهت است كه انسان بايستى اولًا « من » خود را بشناسد ، چنان كه آسيابان بايستى سنگ خويش را كاملًا آزمايش نموده و بشناسد ، پس از آن كه شناخت به اندازهء گنجايش « من » كه در مثال آسياب است در آن دانه بريزد و از اين راه شخصيت خود را بثمر واقعى برساند .
نكتهء ديگر در اين مثال وجود دارد كه بسيار جالب توجه است و آن اين است كه چنان كه گفتيم نبايد آسياب خود را بسايد زيرا - از بين خواهد رفت . تطبيق اين نكته ها با مسئلهء « من » به اين نحو است كه بايستى « من » انسانى از خود بيرون رود و كمال