تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣ - سؤال كردن عايشه از پيغمبر صلى الله عليه و آله كه باران شد
سؤال كردن عايشه از پيغمبر صلى الله عليه و آله كه باران شد و جامه توتر نگشت و جواب آن جناب
((٢٠١٢)) مصطفى روزى به گورستان برفت با جنازهء يارى از ياران برفت
((٢٠١٣)) خاك را در گور او آكنده كرد زير خاك آن دانه اش را زنده كرد
((٢٠١٤)) اين درختانند همچون خاكيان دستها بر كندهاند از خاكدان
((٢٠١٥)) سوى خلقان صد اشارت مى كنند وان كه گوشستش عبارت مى كنند تيز گوشان راز ايشان بشنوند غافلان آواز ايشان نشنوند
((٢٠١٦)) با زبان سبز و با دست دراز از ضمير خاك مى گويند راز
((٢٠١٧)) همچو بطَّان سر فرو برده به آب گشته طاوسان و بوده چون غراب
((٢٠١٨)) در زمستانْشان اگر محبوس كرد آن غرابان را خدا طاوس كرد
((٢٠١٩)) در زمستانشان اگر چه داد مرگ زنده شان كرد از بهار و داد برگ
((٢٠٢٠)) منكران گويند خود هست اين قديم اين چرا بنديم بر ربّ كريم ؟
جمله پندارند كاين خود دائم است و از قديم اين جمله عالم قائم است
((٢٠٢١)) كورى ايشان درون دوستان حق برويانيد باغ و بوستان
((٢٠٢٢)) هر گلى كاندر درون بويا بود آن گل از اسرار كل گويا بود
((٢٠٢٣)) بوى ايشان رغم انف منكران گرد عالم مى رود پرده دران
((٢٠٢٤)) منكران همچون جعل ز ان بوى گل يا چو نازك مغز در بانگ دهل
((٢٠٢٥)) خويشتن مشغول مى سازند و غرق چشم مى دوزند از لمعان برق
((٢٠٢٦)) چشم مى دوزند و آن جا چشم نى چشم آن باشد كه بيند مأمنى
((٢٠٢٧)) چون ز گورستان پيمبر باز گشت سوى صديقه شد و هم راز گشت
((٢٠٢٨)) چشم صديقه چو بر رويش فتاد پيش آمد دست بر وى مى نهاد
((٢٠٢٩)) بر عمامه و روى او ، موى او بر گريبان و بر و بازوى او