تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٧١ - گفتن پيغمبر به گوش ركابدار امير المؤمنين على عليه السلام
گفتن پيغمبر به گوش ركابدار امير المؤمنين على عليه السلام كه هر آينه كشتن على به دست تو خواهد بود
((٣٨٤٦)) گفت پيغمبر به گوش چاكرم كاو برد روزى ز گردن اين سرم
((٣٨٤٧)) كرد آگه آن رسول از وحى دوست كه هلاكم عاقبت بر دست اوست
((٣٨٤٨)) او همى گويد به كش پيشين مرا تا نيايد از من اين منكر خطا
((٣٨٤٩)) من همى گويم چو مرگ من ز توست با قضا من چون توانم حيله جست ؟
((٣٨٥٠)) او همى افتد به پيشم كاى كريم مر مرا كن از براى حق دو نيم
((٣٨٥١)) تا نيايد بر من اين انجام بد تا نسوزد جان من بر جان خود
((٣٨٥٢)) من همى گويم برو جف القلم ز ان قلم بس سر نگون گردد علم
((٣٨٥٣)) هيچ بغضى نيست در جانم ز تو ز انكه اين را من نمى دانم ز تو
((٣٨٥٤)) آلت حقى تو فاعل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دق ؟
((٣٨٥٥)) گفت او پس اين قصاص از بهر چيست گفت هم از حق و آن سرّ خفيست
((٣٨٥٦)) گر كند بر فعل خود او اعتراض ز اعتراض خود بروياند رياض
((٣٨٥٧)) اعتراض او را رسد بر فعل خود ز انكه در قهر است در لطف او احد
((٣٨٥٨)) اندر اين شهر حوادث مير اوست در ممالك مالك تدبير اوست
((٣٨٥٩)) آلت خود را اگر او بشكند آن شكسته گشته را نيكو كند
((٣٨٦٠)) رمز ننسخ آية او ننسها نأت خيراً در عقب ميدان مها
((٣٨٦١)) هر شريعت را كه حق منسوخ كرد او گيا برد و عوض آورد ورد
((٣٨٦٢)) شب كند منسوخ شغل روز را دان جمادى آن خرد افروز را
((٣٨٦٣)) باز شب منسوخ شد از نور روز تا جمادى سوخت ز ان آتش فروز
((٣٨٦٤)) گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات نى درون ظلمت است آب حيات ؟
((٣٨٦٥)) نى در آن ظلمت خردها تازه شد سكتهاى سرمايهء آوازه شد ؟
((٣٨٦٦)) كه ز ضدها ضدّها آيد پديد در سويدا روشنايى آفريد