تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٣ - تفسير ابيات
( « آن در خاك رفتگان » عدهء فراوانى از اشخاص را دارند كه گونهء خود را از بوسه كنار مى گرفتند ، اما اكنون بنگر كه چگونه خاك سياه زمين بر آنها مسلط گشته است ، سنگينى خاك را بگردن خود هموار كردهاند ، آن گردنهاى ظريف كه از سنگينى گلو بند شكايت مى كردند ) .
اين اعضاى زيبا با آن فعاليتهاى زيباترش ناشى از تابش پرتو روح بوده است ، چنان كه جوشيدن آب بجهت آتشى است كه با آن در تماس است . آن چنان كه پرتو روح بر بدن مى تابد و آن را شايسته هر گونه زيبايى مى كند ، پرتو روح اولياء الله هم بر روح مى تابد . بنا بر اين اگر جان جان ( روح روح ) پا از جان ( روح ) بكشد به همان وضع گرفتار مى شود كه اگر روح از بدن كنار برود .
اين زمين پهناور ما تمام فعاليتهاى ما را در درون خود ثبت مى كند . من امروز تكبر نخواهم ورزيد و سر به زمين خواهم گذاشت تا روز رستاخيز اين خبر را هم در ميان اخبار خويش بيان كند .
فلسفه باف اين سخنان ما را نمى پذيرد ، زيرا - او در معقولات پست كه به عنوان حرفه آنها را اندوخته است گرفتار است .
آن فلسفه باف كه در انديشه و گمانها غوطه ور است و نمى خواهد با حقايق به طور صريح روبرو شود ، با او بگوييد : در همان حال كه هستى باش ، سرانجام سر به ديوار خواهى زد .
او نمى تواند فعلًا بفهمد كه چگونه آب و گل و خاك در همين جهان مشغول ذكر خداوندى هستند ، ولى اهل دل و آنان كه نور ديگرى از مقام ملكوتى بر دل آنها تابيده است ، اين نطق و تسبيح را درك مى كنند .
« . . . وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ١٧ : ٤٤ . . . » [١] ( اما شما تسبيح آنها را نمى فهميد ) .
آن فلسفه گو كه مى گويد : ستونى چوبين نمى تواند ناله كند ( اشاره به داستان ستون
[١] سوره الإسراء ، آيهء ٤٧ . .