تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٢ - تفسير ابيات
بدون ترديد مى گويى : اين نور از خاك و گل و سنگ نيست ، بلكه مستند بخورشيد فروزان است .
اگر در و ديوار زبان به سخن بگشايند و بگويند : اين نور از خود ما است ، خورشيد هم دهان گشوده به آنها مى خندد و مى گويد : اگر اين نور از خود شما است چرا موقعى كه من غروب مى كنم تيره و تار مى گرديد ؟ همچنان كه اگر سبزه ها به خود ببالند و بگويند : طراوت و شادابى ما از خود ما است تابستان به آنان مى گويد : اگر چنين است ، پس از آن كه من گذشتم و فصل من تمام شد ، يك بار ديگر در خويشتن بنگريد .
اين بدن ناخود آگاه هم با خود براز و نياز پرداخته و به جمال و عظمت خويش مى بالد .
روح كه فر و شكوه خويش را پنهان كرده است مى گويد : اى مزبلهء كثيف كمى صبر كن تا من از تو پرواز كنم ، تو خيلى به خود مى نازى باش تا چند روز ديگر تو را رها كنم ، خواهى ديد آنان كه بتو عشق مى ورزند ، همانها تو را كشان كشان به سوى خاك سياه خواهند برد ، آن گاه در گور تاريك ترا هم دم مار و مور و حشرات خواهند كرد . از حدقهء ديده گان نازنين تو مورى سياحتگرانه عبور كرده سر از سوراخ گوش تو بر خواهد آورد . ممكن است از حدقهء چشمان مست و زيباتر از نرگس تو تا سوراخهاى بينىات كه كلئوپاترهء زيبا را بياد مى آورد ميدان پيكارى براى حشرات ريز اندام باز شود ، آن گاه همان ميدان ظريف جايگاه تنازع در بقاى همان جانوران باشد ، بخواب اى نازنين دسته گل زندگانى ، بگذار برگهاى ظريف و عطر آگين وجودت كه روزى صدها هزار انسان را سر مست مى ساخت چند صباحى هم به شكل مدفوعات حشرات در آيد .
پس كو آن سخنان نغز كه از زبان تو بيرون مى آمد ؟ كو آن شعاع لطيف كه به وسيلهء آن مناظر زيبا را تماشا مى كردى ؟ كو آن گونه هاى نازنينت كه در مقابل نوازش برگ گل تأثر شديدى نشان مى داد ؟ و به قول ابو العلاء معرى :
كم صائن عن قبلة خده سلطت الارض على خده و حامل ثقل الثرى جيده و كان يشكو الثقل من عقده