تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩ - عقل جزئى در مقابل عشق مطلق گمراه است
عقل جزئى عشق را منكر بود گر چه بنمايد كه صاحب سر بود
عقل جزئى در مقابل عشق مطلق گمراه است از آن جهت كه سر و كار عقل نظرى همواره با كميتها و كيفيتها و ساير مقولات محدود مادى است ، به هيچ وجه نمى تواند از عهدهء درك حقايق عاليه و زير بنايى اين جهان بر آيد ، اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد : اين دستور كه بايستى به روش عقل نظر جزئى ايمان داشت ، نمى تواند از خود عقل بوده باشد ، زيرا اين دور مصرح منطقى است كه بطلانش آشكارتر از آن است كه احتياج به بحث داشته باشد .
زيرا اين دستور مانند اين است كه شخصى بگويد : من فرمانرواى شما هستم ، از او بپرسيم به چه دليل شما فرمانرواى ما هستيد ؟ او بگويد : براى اين كه من فرمانرواى شما هستم نيز مسائلى كه در زير بناى معلومات قرار مى گيرد ، از قبيل درك اصول فطرى ، همواره از حيطهء عقل نظرى خارج است . از آن طرف اختلافات شگفت انگيزى كه در ميان عقلاى تمام اقوام و ملل چه در مسائل اخلاقى و چه در مسائل سياسى و علمى و الهى و فلسفى و هنرى وجود دارد ، خود كاشف از اين است كه عقل نظر جزئى نمى تواند از عهدهء آشكار ساختن واقعيات بر آيد و نيز هيچ كس ترديد ندارد كه خود اين عقل گاهى به محاكمه كشيده مى شود و مانند يك متهم در درون انسان مقابل دادستانى ديگر مى ايستد و از آن پرسيده مى شود كه در فلان موارد به حرف تو گوش كنيم يا بنداى وجدان ؟ مثلًا تو مى گويى : جاندار بايستى براى حد اكثر سود هر گونه ميدانى را براى خود آماده بسازد ، ولى وجدان مى گويد :
چنين نيست ، بلكه :
بنى آدم اعضاى يك پيكرند كه در آفرينش ز يك گوهرند