تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨ - انسان در ميان دو بىنهايت
« انسان داراى روح بزرگى است كه مى تواند با آن روح تا بىنهايت گسترده شود ، و تا بىنهايت به اعماق جهان نفوذ نمايد » .
بىنهايتى است كه داراى فعاليت روحى بىنهايت دارد .
بىنهايتى است كه مى تواند بىنهايت يعنى خدا را در اعماق قلبش دريابد .
اين جنبهء انسان همان جنبهء الهى اوست كه به اصطلاح « يلى الرب » اوست و به همين جهت است كه روح انسانى به تمام هستى مى تواند مسلط شود .
به قول ناصر خسرو :
نفس ما بر آسيا ( جهان ) كى پادشا گشتى چنين گر نه نفس مردمى از كل خويش اجزاستى ؟
اين است معناى بىنهايت بزرگ .
اما از آن طرف انسان آن چنان كوچك است كه مى توانيم بگوييم : كوچكى او تا بىنهايت تقليل مى يابد ، زيرا كوچكترين خللى در آگاهى يا خواستنش باعث به هم خوردگى روان او مى گردد . چنان كه ممكن است كوچكترين خللى در اعضاى بدنش همهء بدن او را به سوى فنا سرازير نمايد .
علت اين دو بىنهايت كوچك و بىنهايت بزرگ بودن انسان را ، بايستى از دوگانگى موجوديت او سراغ گرفت ، او با اين بدن و لوازم آن چيزى است بسيار محقر كه شايد يك درندهء بزرگ را نتواند سير نمايد ، او با اين بدن مادى و مقتضيات و غرايز حيوانيش ، آن چنان كوچك مى شود كه هيچ موضوعى را نمى بيند ، و هيچ رويدادى را درك نمى كند ، اصلا گويى نه تنها بىنهايت كوچك شده است ، بلكه اصلا موجوديت خود را از دست مى دهد .
روشن است كه انسان در آن هنگام كه به يك موضوعى « و لو آن موضوع ناچيزترين اشياء در دنيا بوده باشد » عشق بورزد آن موضوع ناچيز تمام روح او را مى خرد ، يا روح به تمام جهات از او دورى كرده و او را در همان موضوع محقر گرفتار مى كند .
اين است معناى اين كه انسان در ميان دو بىنهايت قرار گرفته است .