شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٣ - در بيان آن كه حكما گويند آدمى عالم صغرى است و حكماى الهى گويند آدمى عالم كبرى است زيرا آن علم حكما بر صورت آدمى مقصور بود و علم اين حكما در حقيقت حقيقت آدمى موصول بود
خلقت آدم فرشتگان به امر خدا خاك رسول ٦ را از تربت او گرفتند و هر روز در نهرهاى بهشت غوطهاش مىدادند فرشتگان مىگفتند پروردگارا اگر فرمايى او را سجده كنيم. (بحار الانوار، ج ١٥، ص ٢٧) اوّل فكر آخر آمد: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٦٦/ ٢ به بعد.
فكرى كه وصف ازل است: نور رسول ٦ كه تجلى حضرت حق است.
يك زمان: يك لحظه، يك آن.
كاروان: استعارت از رحمت و بركتهاى الهى كه به وسيله انبيا و اوليا بر بندگان پيوسته است.
مفازه: بيابان بىآب و علف.
زفت: سخت، طولانى.
مفاز: بهتر است آن را به ضم حرف اول خواند. (آن كه از مفازه پيروز در گذرد.) طبع دل گرفتن جسم: تعلقات جسمى از ميان رفتن.
|
همچنان اين قوّت ابدال حق |
هم ز حق دان نه از طعام و از طبق |
|
|
جسمشان را هم ز نور اسراشتهاند |
تا ز روح و از ملك بگذاشتهاند |
|
٨- ٧/ ٣ امتنان: منت، احسان. (از لطف خدا جسم در سير، طبع روح را خواهد گرفت.) در بيتهاى پيش فرمود آباء علوى به ظاهر در ما مؤثرند، امّا در واقع باطن (اولياى حق) است كه آسمانها را بر پا داشته. در اين بيتها با توضيح و تفصيل بيشتر به مقام انسان خاصه انسان كامل يعنى رسول ٦ اشارت مىكند كه جهان و هر چه در آن است به خاطر او آفريده شده نيز اشارت مىكند كه زمان را در آمدن انبيا، كه رساننده فيض حقاند دخالتى نيست همه يك نورند و تابش اين نور متصل است.
|
چون خدا مر جسم را تبديل كرد |
رفتنش بىفرسخ و بىميل كرد |
|
|
صد اميد است اين زمان بردار گام |
عاشقانه اى فتى خَلِّ الكَلام |
|
|
گر چه پلّه چشم بر هم مىزنى |
در سفينه خفته اى ره مىكنى |
|
ب ٥٣٦- ٥٣٤ تبديل كردن جسم: آثار و عوارض آن را از ميان بردن، در اين صورت سير او از برق