شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥ - شرح إنما المؤمنون إخوة و العلماء كنفس واحدة خاصه
العاقل يكفِيهِ الاشارَة: خردمند را اشارتى كافى است. (مثلى است رايج.) بر آوردن: ساختن. (مسجد را سليمان فرزند تو خواهد ساخت.) اتّصال مؤمنان: المُؤمِنُونَ كَرَجل وَاحِدٍ. المؤمنون كَنفسٍ واحدةٍ. (احاديث مثنوى، ص ٤٣) آن دمى: كه داراى روح قدسى است.
روح باد: روح بخارى، روح حيوانى.
سخن از داود و سليمان بود و اينكه مسجد را سليمان بايد بسازد و بدين مناسبت مطلبى را عنوان مىكند كه در مطاوى مثنوى از جمله در دفتر دوّم آمده است:
|
تفرقه در روح حيوانى بود |
نفس واحد روح انسانى بود |
|
|
چون كه حق رشّ عليهم نوره |
مفترق هرگز نگردد نور او |
|
١٨٧- ١٨٦/ ٢ در اينجا جان را بر سه دسته تقسيم مىكند جان حيوانى، جان عقلانى، و جانى كه در اولياست و از هر گونه تعلق جسمانى رسته است.
|
جان گرگان و سگان هر يك جداست |
متّحد جانهاى شيران خداست |
|
|
جمع گفتم جانهاشان من به اسم |
كآن يكى جان صد بود نسبت به جسم |
|
|
همچو آن يك نور خورشيد سما |
صد بود نسبت به صحن خانهها |
|
|
ليك يك باشد همه انوارشان |
چون كه برگيرى تو ديوار از ميان |
|
|
چون نماند خانهها را قاعده |
مؤمنان مانند نفس واحده |
|
|
فرق و اشكالات آيد زين مقال |
ز آن كه نبود مثل اين، باشد مثال |
|
|
فرقها بىحد بود از شخص شير |
تا به شخص آدمى زاد دلير |
|
|
ليك در وقت مثال اى خوش نظر |
اتّحاد از روى جان بازى نگر |
|
|
كآن دلير آخر مثال شير بود |
نيست مثل شير در جمله حدود |
|
|
متّحد نقشى ندارد اين سرا |
تا كه مثلى وا نمايم من تو را |
|
|
هم مثال ناقصى دست آورم |
تا ز حيرانى خرد را وا خرم |
|
|
شب به هر خانه چراغى مىنهند |
تا به نور آن ز ظلمت مىرهند |
|
|
آن چراغ اين تن بود نورش چو جان |
هست محتاج فتيل و اين و آن |
|