شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٠ - حكايت آن زن پليد كار كه شوهر را گفت كه آن خيالات از سر امرودبن مىنمايد تو را، كه چنينها نمايد چشم آدمى را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آى تا آن خيالها برود و اگر كسى گويد كه آن چه آن مرد مىديد خيال نبود و جواب اين مثالى است نه مثل در مثال همين
حكايت آن زن پليد كار كه شوهر را گفت كه آن خيالات از سر امرودبن مىنمايد تو را، كه چنينها نمايد چشم آدمى را سَرِ آن امرودبن. از سَرِ امرودبن فرود آى تا آن خيالها برود و اگر كسى گويد كه آن چه آن مرد مىديد خيال نبود و جواب اين مثالى است نه مثل در مثال همين قدر بس بود كه اگر بر سر امرودبن نرفتى هرگز آنها نديدى خواه خيال خواه حقيقت
|
آن زنى مىخواست تا با مول خود |
بر زند در پيش شوى گول خود |
|
|
پس به شوهر گفت زن كه اى نيك بخت |
من بر آيم ميوه چيدن بر درخت |
|
|
چون بر آمد بر درخت آن زن گريست |
چون ز بالا سوى شوهر بنگريست |
|
|
گفت شوهر را كه اى مَأبونِ رَد |
كيست آن لوطى كه بر تو مىفتد |
|
|
تو به زير او چون زن بغنوده اى |
اى فلان تو خود مخنَّث بوده اى |
|
|
گفت شوهر نه سرت گويى بگشت |
ور نه اينجا نيست غير من به دشت |
|
|
زن مكرّر كرد كآن با برطله |
كيست بر پشتت فرو خفته هله |
|
|
گفت اى زن هين فرود آ از درخت |
كه سرت گشت و خرف گشتى تو سخت |
|
|
چون فرود آمد بر آمد شوهرش |
زن كشيد آن مول را اندر برش |
|
|
گفت شوهر كيست آن اى روسپى |
كه به بالاى تو آمد چون كَپى |
|
|
گفت زن نه نيست اينجا غير من |
هين سرت بر گشته شد، هرزه مَتَن |
|
|
او مكرّر كرد بر زن آن سخن |
گفت زن اين هست از امرودبن |
|
|
از سر امرودبن من همچنان |
كژ همىديدم كه تو اى قلتبان |
|
|
هين فرود آ تا ببينى هيچ نيست |
اين همه تخييل از امرودبنى است |
|
ب ٣٥٥٦- ٣٥٤٣ در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى به مأخذ داستان اشارتى نشده. نيكلسون مأخذ را الاذكياءِ ابن جوزى نوشته و مىافزايد كه در آن كتاب به جاى امرودبن، نخل و به جاى