شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٣ - بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند در باقى مقلد اوليا و انبياست
مدتى كه بايد سپرى مىشد آن را بر مىداشتند باز رام شده و خو گرفته بود.) در اين بيت «سر كله» استعارت از عقل جزوى است.
مرصاد: كنايت از آسمان، و اشارت است به قرآن كريم: إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ. (فجر، ١٤) دل: استعارت از راهنماى كامل.
أنَا خَيرُ: من بهترم.
|
علَّت ابليس انا خيرى بُدست |
وين مرض در نفس هر مخلوق هست |
|
٣٢١٦/ ١ حبيس: محبوس، زندانى. (اسير جسم و متعلقات آن.) حرف طوبى: اشارت است به حديث: «طُوبَى لِمَن ذَلَّ نَفسُهُ.»
|
اى خنك آن را كه ذَلَّت نَفسُهُ |
واىِ آن كس را كه يُردِى رَفسُهُ |
|
٣٧٩٣/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٧٩٣/ ٣) مضجع: خوابگاه، آرامگاه.
مهجع: خوابگاه.
منى: خود خواهى، به خود اعتماد كردن.
در بيتهاى پيش فرمود: بايد از عقل مُصيب (عقل اولياى حق) تعليم گرفت. آنان كه اولياى حق را گذاشته براى آموختن حقيقت اين سو و آن سو مىروند، چون شيطانهايند كه بر آسمان مىشدند تا دزدانه چيزى نيوشند، چون رسول حق متولد شد آنان را راندند و بدانها گفتند اگر خواهان تعليم هستيد به در خانه او رويد. اينان هم بايد به درگاه اولياى حق رو آرند و گوش جان به سخنان آنان بسپارند، تا دلشان را به نور معرفت روشن گردانند. آن گاه براى نشان دادن اثر تعليم آنان گويد. كف خاكى كه از زير سم اسب جبرئيل برداشته شده بود گوساله زرين را به صدا در آورد پس ببين كه كيمياى صحبت اوليا با تو چه خواهد كرد. دوستى دنيا و بزرگى خواهى و هواى نفس، ديده معرفت را مىدوزد و همچون سر كلاهى است بر سر باز. تا اين كلاه را بر سر دارى از سخنان اوليا سودى بر نمىدارى، بايد خوار بود و خود را فقير نمود. بندگى پيشه ساخت و سلطانى را به دور انداخت.