شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧١ - قصه فرزندان عزير
قصّه فرزندان عزير ٧ كه از پدر احوال پدر مىپرسيدند، مىگفت آرى ديدمش مىآيد. بعضى شناختندش بىهوش شدند. بعضى نشناختند مىگفتند خود مژده اى داد اين بىهوش شدن چيست
|
همچو پوران عزير اندر گذر |
آمده پرسان ز احوال پدر |
|
|
گشته ايشان پير و باباشان جوان |
پس پدرشان پيش آمد ناگهان |
|
|
پس بپرسيدند از او كِه اى ره گذر |
از عُزَير ما عجب دارى خبر؟ |
|
|
كه كسىمان گفت امروز آن سند |
بعد نوميدى ز بيرون مىرسد |
|
|
گفت آرى بعد من خواهد رسيد |
آن يكى خوش شد چو اين مژده شنيد |
|
|
بانگ مىزد كه اى مُبَشِّر باش شاد |
و آن دگر بشناخت بىهوش اوفتاد |
|
|
كه چه جاى مژده است اى خيره سر |
كه در افتاديم در كان شكر |
|
ب ٣٢٧٦- ٣٢٧٠ عُزَير: اشارت است به آيه: أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ. (بقره، ٢٥٩) مفسران نوشتهاند او عزير بود با خرى بار بر نهاده، بر ديهى ويران گذشت و گفت خدا اين مردگان را چگونه زنده خواهد كرد؟ خدا او را بميراند و پس از صد سال زنده كرد او را و خر او را. چون به خانه باز گشت چهل ساله بود و پسر او صد و بيست ساله. در بزد، گفتند كيست؟ گفت منم عُزير. گفتند چه جاى عُزير است كه عُزير از صد سال باز بمرده است. (قصص قرآن سور آبادى، ص ٢٢، و نگاه كنيد به ديگر تفسيرها ذيل آن آيه) اما چنان كه ديديم در قصص قرآن از دو پسر عزير نامى نيامده است. و نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٧٦٢/ ٣ به بعد.
در كان شكر افتادن: به خير و بركت رسيدن، پدر را ديدن.
ابو الفتوح نام گذرنده بر قريه را ارميا نوشته است و از امام موسى بن جعفر (ع) روايت كند كه نام او عزير بود. اين داستان را مولانا آورده است تا حقيقتى را روشن كند. دو پسر عزير رمز ظاهر بين و حقيقت بيناند. پسر نخست كه پدر را در چهل سالگى ديده