شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٧ - اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدى را از جهت پسر و اعتراض كردن اهل حرم و ننگ داشتن ايشان از پيوندى درويش
|
شاه بس بىچاره شد در برد و مات |
روز و شب مىكرد قربان و زكات |
|
|
ز آن كه هر چاره كه مىكرد آن پدر |
عشق كمپيرك همىشد بيشتر |
|
|
پس يقين گشتش كه مطلق آن سرى است |
چاره او را بعد از اين لابهگرى است |
|
|
سجده مىكرد او كه فرمانت رواست[١] |
غير حق بر مُلكِ حق فرمان كه راست |
|
|
ليك اين مسكين همىسوزد چو عود |
دست گيرش اى رحيم و اى ودود |
|
|
تا ز يا رب يا رب و افغان شاه |
ساحرى استاد پيش آمد ز راه |
|
ب ٣١٥٨- ٣١٤٣ بر آمدن: انجام يافتن.
بىمرا: بىجدال، سازگار.
جادوى كرد: جادويى به كار برد كه ساحران بابل بر آن حسد بردند.
سحر: (مصدر مبنى از براى فاعل) ساحر. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٣٢١/ ١) كابلى: منسوب به كابل. انقروى نويسد پير زنان در كابل بيشتر جادوگرند. ولى نوشته او بر اساسى نيست. ظاهراً كابل براى رعايت قافيه آمده. (پير زن سحرى كرد كه ساحران بابل بدان رشك بردند.) نُس: پوزه دهان، و نيم بيت دوم بيت بعد مؤيد آن معنى است. و نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٥٨/ ٤.
بوسه جاى ...: شه زاده چنان شيفته كمپير شده بود كه نعل كفش او را مىبوسيد.
درودن: كاستن، لاغر كردن.
سكر: مستى. سكر سحر: مستى جادويى.
برد و مات: كنايت از مشكلى كه در آن افتاده بود.
چنان كه در داستان «كنيزك و زرگر» طبيب غيبى چاره كار كرد، در اين داستان نيز ساحر شاه زاده را از چنگ گنده پير آزاد مىكند. نگاه كنيد به شرحى كه در مقدمه داستان نوشته شد.
[١] - در حاشيه نسخه اساس: هم فرمان تر است.