شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٢ - گفتن خليل مر جبرئيل را
او نيست به شفيعى نياز ندارد كه به فرمودهى مولانا «بعد العيان» يا به گفته بو سعيد بعد الوصول الى المطلوب دليل طلبيدن زشت باشد.
نديم مىگويد شاه بر من خشم گرفته است و مقابل قدرت او ضعيفم، و اين ضعف برخاسته از نافرمانى است كه موجب خشم او شده اما ميانجيگرى اين ميانجى در ديده من بد نماست، چرا كه دخالت ميان من و محبوب من است. ميانجيگرى او لطفى است، اما در حق آنان كه از خشم شاه مىترسند، براى من كه غضب او را همچون لطف او مىبينم ميانجيگرى معنى ندارد:
|
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد |
بو العجب من عاشق اين هر دو ضد |
|
١٥٧٠/ ١ (براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٧٠/ ١)
|
بس بلا و رنج مىبايد كشيد |
عامه را تا فرق را توانند ديد |
|
|
كين حروف واسطه اى يار غار |
پيش واصل خار باشد خار خار |
|
|
بس بلا و رنج بايست و وُقوف |
تا رهد آن روحِ صافى از حُروف |
|
|
ليك بعضى زين صدا كَرتر شدند |
باز بعضى صافى و برتر شدند |
|
|
همچو آب نيل آمد اين بلا |
سعد را آب است و خون بر اشقيا |
|
|
هر كه پايان بين تر او مسعود تر |
جِد تر او كارد كه افزون ديد بَر |
|
|
ز آن كه داند كين جهان كاشتن |
هست بهر محشر و بر داشتن |
|
|
هيچ عقدى بهر عين خود نبود |
بلكه از بهر مقام رِبح و سود |
|
|
هيچ نبود مُنكِرى گر بنگرى |
منكرىاش بهر عين منكرى |
|
|
بل براى قهر خصم اندر حسد |
يا فزونى جستن اظهار خَود |
|
|
و آن فزونى هم پىِ طمع دگر |
بىمعانى چاشنى ندهد صور |
|
|
ز آن همىپرسى چرا اين مىكنى |
كه صُوِر زيت است و معنى روشنى |
|
|
ور نه اين گفتن چرا از بهر چيست؟ |
چون كه صورت بهر عين صورتى است |
|
|
اين چرا گفتن سؤال از فايده است |
جز براى اين، چرا گفتن بد است |
|
|
از چه رو فايده جويى اى امين |
چون بود فايده اين خود همين |
|
|
پس نقوش آسمان و اهل زمين |
نيست حكمت كآن بود بهر همين |
|