شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٠ - تزييف سخن هامان عليه اللعنة
تَزيِيفِ سخن هامان عليهِ اللَّعنَة
|
دوست از دشمن همىنشناخت او |
نرد را كورانه كژ مىباخت او |
|
|
دشمن تو جز تو نبود اى لعين |
بىگناهان را مگو دشمن به كين |
|
|
پيش تو اين حالت بد دولت است |
كه دوادو اوّل و آخر لَت است |
|
|
گر از اين دولت نتازى خز خزان |
اين بهارت را همىآيد خزان |
|
|
مشرق و مغرب چو تو بس ديدهاند |
كه سَرِ ايشان ز تن ببريدهاند |
|
|
مشرق و مغرب كه نبود بر قرار |
چون كنند آخر كسى را پايدار؟ |
|
|
تو بد آن فخر آورى كز ترس و بند |
چاپلوست گشت مردم روز چند |
|
|
هر كه را مردم سجودى مىكنند |
زهر اندر جان او مىآگنند |
|
|
چون كه بر گردد از او آن ساجدش |
داند او كآن زهر بود و مُوبِدَش |
|
|
اى خنك آن را كه ذَلَّت نَفسُهُ |
واى آنك از سركشى شد چون كُه او |
|
|
اين تكبّر زهر قاتل دان كه هست |
از مى پُر زهر شد آن گيج مست |
|
|
چون مىِ پر زهر نوشد مُدبرى |
از طرب يك دم بجنباند سرى |
|
|
بعد يك دم زهر بر جانش فتد |
زهر در جانش كند داد و ستد |
|
|
گر ندارى زهرىاش را اعتقاد |
كو چه زهر آمد، نگر در قومِ عاد |
|
|
چون كه شاهى دست يابد بر شهى |
بكشدش يا باز دارد در چهى |
|
|
ور بيابد خسته افتاده را |
مرهمش سازد شه و بدهد عطا |
|
|
گر نه زهر است آن تكبّر پس چرا |
كُشت شه را بىگناه و بىخطا |
|
|
وين دگر را بىز خدمت چون نواخت |
زين دو جنبش زهر را شايد شناخت |
|
ب ٢٧٥٣- ٢٧٣٦ تزييف: نادرست خواندن. خطا دانستن. نقد كردن.
كورانه نرد باختن: كنايت از نادانسته راى زدن.