شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧ - غرض از سميع و بصير گفتن خدا را
|
بىشبان دانستهاند آن ظبى را |
رايگان دانستهاند آن سبى را |
|
|
تا ز غمزه تير آمد بر جگر |
كه منم حارس گزافه كم نگر |
|
|
كى كم از برّه كم از بزغالهام |
كه نباشد حارس از دنبالهام |
|
|
حارسى دارم كه ملكش مىسزد |
داند او بادى كه آن بر من وزد |
|
|
سرد بود آن باد يا گرم آن عليم |
نيست غافل نيست غايب اى سقيم |
|
|
نفس شهوانى ز حق كرّ است و كور |
من به دل كوريت مىديدم ز دور |
|
|
هشت سالت ز آن نپرسيدم به هيچ |
كه پرت ديدم ز جهل پيچ پيچ |
|
|
خود چه پرسم آن كه او باشد به تون |
كه تو چونى چون بود او سر نگون |
|
ب ٢٣٦- ٢٢٤ دانستن: شناختن. و در بيت ٢٢٩ به معنى ديدن.
شقا: شقاء، سختى، بد بختى.
در شقا راسخ بودن: هميشه در بد بختى به سر بردن. (چون نگاهى پاك و عشقى صافى ندارى محكوم به جدايى هستى و از وصال محروم.) عمش: اشك آگين شدن چشم. (اگر چشم خود را كه از اشك سرخ شده نبينم، مىدانم آن را علتى است.) ناجايگه نظر ماليدن: به جايى كه نبايد نگريستن. نگاه آلوده داشتن. عشق و شهوت را به يك ديده نگريستن.
ظبى: آهو.
سبى: اسير.
حارس: نگهبان.
كم از بره بودن: مناسب است با حديث: «انَّ اللَّه تعالى يحمى عبده المؤمن كما يحمى الراعى الشفيق غنمه عن مراتع التّهلكة: خداوند بنده مؤمن را نگاهبانى مىكند چنان كه چوپان مهربان گوسفندانش را در چراگاههاى مرگبار.» (احاديث مثنوى، از الجامع الصغير) و مجلسى از عدة الداعى آرد كه خدا به موسى فرمود: «انى لأزودهم (اوليائى) عن نعيمها (نعيم الدنيا) كما يذود الراعى غنمه عن مراتع التهلكة.» (بحار الانوار، ج ١٣، ص ٤٩)