شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦ - غرض از سميع و بصير گفتن خدا را
تعالى منزّه از آن است كه او را چشم، گوش، يا مغزى باشد. او خود را سميع، بصير، و عليم مىگويد تا بنده را به لازمههاى اين صفتها توجه دهد و بنده مراقب خود شود و به راه خطا نرود.
از اين تعريف، اين پرسش به ميان مىآيد كه حقيقت اين صفتها در باره حضرت حق چيست؟ آيا اين لفظها مجرد نام است يا هر يك برابر معنى است؟ در هر دو صورت اين صفتها را چگونه مىتوان به خداست نسبت داد؟ در توضيح اين مطلب بايد نخست به چند نكته اشارت كرد سپس به فرمودهى مولانا پرداخت:
١) اسمها يا جامدند يا مشتق، اسم جامد تنها بر ذات دلالت مىكند، خواه محسوس باشد چون آب، سنگ، و مانند آن و خواه از مقوله معنى چون علم و عقل. اسم مشتق بر صفتى دلالت كند كه قائم بر ذات است چون شنوا، و دانا (كسى كه داراى قوه شنوايى يا دانايى است).
٢) گاه اسم مشتق را نام چيزى يا شخصى نهند و از آن، معنى را كه مشتق در اصل برابر آن وضع شده نخواهند. چنين نام جدا كننده دارنده آن نام از ديگران است، و آن را اسم علم گويند چون حسن، رحيم، و قديم كه نام اشخاص نهند.
حال اين پرسش پيش مىآيد كه خدا را قديم، سميع، و بصير گفتن چگونه است. آيا نامهايى همچون علم شخص است يا هر يك بر صفتى دلالت مىكند كه در بارى تعالى موجود است. مولانا گويد «نيست اينها بر خدا اسم علم» بلكه هر يك بر صفتى دلالت مىكند كه در بارى تعالى است و آن صفت هم چون ذات حضرت حق تعالى قديم است «اسم مشتق است و اوصاف قديم» نه اينكه ذات او قديم و علت اولى باشد و صفتها آفريده و معلول او. اگر اين اسمها نماينده وصفى نباشد مانند آن است كه كر را شنوا و كور را بينا و كودك را حاجى خوانند و ...
|
من همىدانستمت پيش از وصال |
كه نكو رويى و ليكن بد خصال |
|
|
من همىدانستمت پيش از لقا |
كز ستيزه راسخى اندر شقا |
|
|
چون كه چشمم سرخ باشد در عمش |
دانمش ز آن درد گر كم بينمش |
|
|
تو مرا چون برّه ديدى بىشبان |
تو گمان بردى ندارم پاسبان |
|
|
عاشقان از درد ز آن ناليدهاند |
كه نظر ناجايگه ماليدهاند |
|