شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٤ - بيان آن كه هر حس مدركى را از آدمى نيز مدركاتى ديگر است كه از مدركات آن حس دگر بىخبر است چنان كه هر پيشهور استاد اعجمى كار آن استاد دگر پيشهور است و بىخبرى او از آن كه وظيفه او نيست، دليل نكند كه آن مدركات نيست، اگر چه به حكم حال منكر بود آن را، أما
كوه با داود:
|
كوه با داود گشته همرهى |
هر دو مطرب مست در عشق شهى |
|
|
يا جِبَالَ أوِّبِى امر آمده |
هر دو هم آواز و هم پرده شده |
|
٤٢٦٨- ٤٢٦٧/ ٣ حَنَّانَه:
|
استُنِ حَنَّانَه از هجر رسول |
ناله مىزد همچو ارباب عقول |
|
٢١١٣/ ١ سنگ ريزه در مُشت رسول:
|
از ميان مُشتِ او هر پاره سنگ |
در شهادت گفتن آمد بىدرنگ |
|
٢١٥٨/ ١ تمثيلهايى كه در اين بيتها آمده توضيح مطلب پيش است كه هر چند هر حِسّى را دريافتى است، اما دريافت حِسّ ناقص است و محدود. نيز به نكته اى ديگر اشارت مىكند و آن اينكه اين حسهاى پنجگانه از خود نيرويى ندارند، آن چه مىبيند پيه چشم نيست، و آن چه مىشنود استخوان گوش نيست، بلكه نيرويى است كه خدا در اين دو نهاده. و چنان كه شيوه اوست اين نكته علمى را با مثال تشريح مىكند. هنگامى كه در خوابى و ديدهات بسته است مىبينى و صورتها را از هم تشخيص مىدهى پس علت ديدن پيه نيست.
|
تاب نور چشم با پيه است جُفت |
نور دل در قطره خونى نهفت |
|
١١٧٦/ ٢ على (ع) فرمايد: «از اين آدمى شگفتى گيريد، با پيه مىنگرد و با گوشت سخن مىگويد و با استخوان مىشنود و از شكافى دم بر مىآورد.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٨) پرى و ديو هم چون آدمى مىبينند حالى كه جسمى چون جسم آدمى و چشمى چون چشم آدمى ندارند. سپس به نكته اى ديگر اشارت مىكند كه نسبت ديدن با پيه و شنيدن با استخوان نسبتى معنوى است كه با درك حسى نمىتوان آن را دريافت چنان كه نسبت آدم با خاك و جن با آتش. آدم از خاك است و جن از آتش، اما به هيچ صورت