شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٠ - بيان آن كه هر حس مدركى را از آدمى نيز مدركاتى ديگر است كه از مدركات آن حس دگر بىخبر است چنان كه هر پيشهور استاد اعجمى كار آن استاد دگر پيشهور است و بىخبرى او از آن كه وظيفه او نيست، دليل نكند كه آن مدركات نيست، اگر چه به حكم حال منكر بود آن را، أما
بيان آن كه هر حسّ مُدركى را از آدمى نيز مدرَكاتى ديگر است كه از مدرَكات آن حس دگر بىخبر است چنان كه هر پيشهور استاد اعجمىِ كار آن استاد دگر پيشهور است. و بىخبرى او از آن كه وظيفه او نيست، دليل نكند كه آن مدركات نيست، اگر چه به حكم حال منكر بود آن را، أمّا از منكرى او اينجا جز بىخبرى نمىخواهيم در اين مقام
|
چنبره ديد جهان ادراك توست |
پرده پاكان حس ناپاك توست |
|
|
مدّتى حس را بشو ز آب عيان |
اين چنين دان جامه شوى صوفيان |
|
|
چون شدى تو پاك پرده بر كَند |
جان پاكان خويش بر تو مىزند |
|
|
جمله عالم گر بود نور و صُوَر |
چشم را باشد از آن خوبى خبر |
|
|
چشم بستى گوش مىآرى به پيش |
تا نمايى زلف و رخساره بتيش |
|
|
گوش گويد من به صورت نگروم |
صورت ار بانگى زند من بشنوم |
|
|
عالمم من ليك اندر فنِّ خويش |
فنّ من جز حرف و صوتى نيست بيش |
|
|
هين بيا بينى ببين اين خوب را |
نيست در خور بينى اين مطلوب را |
|
|
گر بود مشك و گُلابى بو برم |
فنِّ من اين است و علم و مَخبَرم |
|
|
كى ببينم من رخِ آن سيم ساق |
هين مكن تكليف مَا لَيسَ يُطَاق |
|
|
باز حسِّ كژ نبيند غير كژ |
خواه كَژ غژ پيشِ او، يا راست غَژ |
|
|
چشم أحول از يكى ديدن يقين |
دان كه معزول است اى خواجه معين |
|
ب ٢٣٩٤- ٢٣٨٣ مدركات هر حس: دريافت هر يك از حسهاى پنجگانه خاص آن حس است و ديگر حسها را از آن آگهى نه. غزالى در اين باره چنين گويد: «و آن چه در ولايت گوش است، مثلًا- چون آواز- چشم را از او هيچ نصيب نيست، بلكه طلب وى چونى و چگونگىِ آواز را محال بود كه آواز منزه است از نصيب چشم، چنان كه لَون و شكل منزه است از