شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١١ - قصه سبحانى ما أعظم شأنى گفتن أبو يزيد قدس الله سره و اعتراض مريدان و جواب اين مر ايشان را نه به طريق گفت زبان بلكه از راه عيان
قاعده به معنى «نقلان» گرفت (انتقال از صفات جسمانى) و جمله «اوى او رفته» كه در بيتهاى بعد است اين نظر را تأييد مىكند.
|
عقل چون شِحنه است چون سلطان رسيد |
شحنه بىچاره در كنجى خزيد |
|
|
عقل سايه حق بُوَد حق آفتاب |
سايه را با آفتاب او چه تاب |
|
|
چون پَرى غالب شود بر آدمى |
گُم شود از مرد وصف مردمى |
|
|
هر چه گويد آن پرى گفته بود |
زين سرى ز آن آن سرى گفته بود |
|
|
چون پرى را اين دم و قانون بود |
كردگار آن پرى خود چون بود |
|
|
اوىِ او رفته پَرى خود او شده |
تُرك بىالهام تازى گو شده |
|
|
چون به خود آيد نداند يك لغت |
چون پَرى را هست اين ذات و صفت |
|
|
پس خداوند پرىّ و آدمى |
از پرى كى باشدش آخر كمى |
|
|
شير گير ار خون نرّه شير خورد |
تو بگويى او نكرد آن باده كرد |
|
|
ور سخن پردازد از زرِّ كهن |
تو بگويى باده گفته است آن سخن |
|
|
باده اى را مىبود اين شرّ و شور |
نور حق را نيست آن فرهنگ و زور؟ |
|
|
كه تو را از تو به كُل خالى كند |
تو شوى پست او سخن عالى كند |
|
|
گر چه قرآن از لب پيغمبر است |
هر كه گويد حق نگفت او كافر است |
|
ب ٢١٢١- ٢١٠٩ پرى غالب شدن: كسانى را كه حالت صرع دست مىداد، در بىخودى سخنانى مىگفتند، مىپنداشتند كه شيطان (يا به فرمودهى مولانا پرى) در او حلول كرده و اوست كه به زبان وى سخن مىگويد. چنان كه يَحيى بن يَعمر نحوى چون سخنانى گفت كه براى مردمى كه گرد وى را گرفته بودند نامأنوس بود گفتند: «شيطانُه يتكلَّم بالهِندِيَّة.» گُم شدن وصف مردمى: از كار افتادن آن. (در آن حالت او نيست كه سخن مىگويد، پرى است كه در او حلول كرده است.) زين سرى: منسوب به اين عالم. انسان خاكى.
آن سرى: متعلق به عالمى جز عالم انسانى. جن، پرى.
اوى او رفته: انسان بودن او مغلوب پرى بودن گشته.
ترك تازى گو شدن: به زبانى زبان خود سخن گفتن. چنان كه در باره «صرع گرفتهها»