شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٤ - اعتراض كردن معترضى بر رسول
|
همچنين پيوسته كرد آن بىادب |
پيش پيغمبر سخن ز آن سرد لب |
|
|
دست مىدادش سخن او بىخبر |
كه خبر هرزه بود پيش نظر |
|
|
اين خبرها از نظر خود نايب است |
بهر حاضر نيست بهر غايب است |
|
|
هر كه او اندر نظر مَوصول شد |
اين خبرها پيش او معزول شد |
|
|
چون كه با معشوق گشتى همنشين |
دفع كن دَلّالكان را بعد از اين |
|
|
هر كه از طفلى گذشت و مرد شد |
نامه و دلّاله بر وى سرد شد |
|
|
نامه خوانَد از پىِ تعليم را |
حرف گويد از پى تفهيم را |
|
|
پيش بينايان خبر گفتن خطاست |
كآن دليلِ غفلت و نقصان ماست |
|
|
پيش بينا شد خموشى نفع تو |
بهر اين آمد خطاب أنصِتوا |
|
|
گر بفرمايد بگو بر گوى خوش |
ليك اندك گو دراز اندر مكش |
|
|
ور بفرمايد كه اندر كش دراز |
همچنان شرمين بگو با أمر ساز |
|
|
همچنين كه من در اين زيبا فسون |
با ضياء الحق حُسامُ الدّين كنون |
|
|
چون كه كوته مىكنم من از رشد |
او به صد نوعم به گفتن مىكشد |
|
|
اى حسام الدين ضياء ذو الجلال |
چون كه مىبينى چه مىجويى مقال |
|
|
اين مگر باشد ز حُبِّ مُشتَهَى |
اسقِنِى خَمراً وَ قُل لِى إنَّها |
|
|
بر دهان توست اين دم جام او |
گوش مىگويد كه قسم گوش كو |
|
|
قسم تو گرمى است نك گرمى و مست |
گفت حرص من از اين افزون تر است |
|
ب ٢٠٧٩- ٢٠٦٣ بىخبر: ناآگاه از حقيقت حال.
خبر پيش نظر هرزه بودن: گرفته از اين مثل است: «لَيسَ الخَبَرُ كَالمُعَاينة: شنيدن كى بود مانند ديدن.» (او خبر مىداد حالى كه رسول ٦ مىديد.) موصول شدن: رسيدن.
معزول شدن: كنايت از بىفايده بودن.
دَلّالَه: زنى كه واسطه ميان مرد و زن است در خواستگارى.
|
گوش دلّاله است و چشم اهل وصال |
چشم صاحب حال و گوش اصحابِ قال |
|
٨٥٤/ ٢