شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠ - قصه آن صوفى كه زن خود را با بيگانهاى بگرفت
|
از شما پنهان كشد كينه محق |
اندك اندك همچو بيمارىّ دق |
|
|
مرد دق باشد چو يخ هر لحظه كم |
ليك پندارد به هر دم بهترم |
|
|
همچو كفتارى كه مىگيرندش و او |
غرّه آن گفت كين كفتار كو |
|
|
هيچ پنهان خانه آن زن را نبود |
سمج و دهليز و ره بالا نبود |
|
|
نه تنورى كه در آن پنهان شود |
نه جوالى كه حجاب آن شود |
|
|
همچو عرصه پهن روز رستخيز |
نه گو و نه پشته نه جاى گريز |
|
|
گفت يزدان وصف اين جاى حرج |
بهر محشر لا ترى فيها عوج |
|
ب ١٨٤- ١٧٦ گبر: به معنى بىدين، بىاعتقاد است.
اين نفس: اين دم، اين لحظه.
جرس: زنگ. كنايت از داستان.
محق: آن كه حق به جانب اوست و مقصود خداوند است كه احكم الحاكمين است. (خدا كيفر گناهتان را خواهد داد.) بيمارى دق:
|
ماه كو افزود ز اختر در جمال |
شد ز رنج دقّ او همچون خيال |
|
١٢٨٠/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٢٨٠/ ١) مرد دق: مرد مبتلا به بيمارى دق (سل).
كفتار: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٣٤٦/ ٢.
پنهان خانه: خانهاى كه بتوان در آن نهان شد، پستو.
سمج: نقب، سوراخ، زير زمين.
گو: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٨١٧/ ١.
لا ترى فيها عوج: لا تَرى فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً: «در آن (زمين) هيچ كجى (پستى) و بلندى نبينى.» (طه، ١٠٧) در اين بيتها اشارتى است بدان كه گناه گناهكار ممكن است چندى پنهان ماند، اما سرانجام آشكار مىشود و او را رسوا مىكند.