شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٧ - نقصان اجراى جان و دل صوفى از طعام الله
|
جنبش او وا شكافد سيب را |
بر نتابد سيب آن آسيب را |
|
|
بر دريده جنبش او پردهها |
صورتش كرم است و معنى اژدها |
|
|
آتشى كَاوَّل ز آهن مىجَهَد |
او قدم بس سست بيرون مىنهد |
|
|
دايهاش پنبه است أوّل ليك اخير |
مىرساند شعلهها او تا أثير |
|
|
مَرد اوّل بسته خواب و خور است |
آخر الامر از ملايك برتر است |
|
|
در پناه پنبه و كبريتها |
شعله و نورش بر آيد بر سُها |
|
|
عالم تاريك روشن مىكُند |
كُنده آهن به سوزن مىكَند |
|
|
گر چه آتش نيز هم جسمانى است |
نه ز روح است و نه از روحانى است |
|
|
جسم را نبود از آن عِز بهره اى |
جسم پيش بحرِ جان چون قطره اى |
|
|
جسم از جان روز افزون مىشود |
چون رود جان جسم بين چون مىشود |
|
|
حدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست |
جان تو تا آسمان جولان كُنى است |
|
|
تا به بغداد و سمرقند اى هُمام |
روح را اندر تصوّر نيم گام |
|
|
دو درم سنگ است پيه چشمتان |
نور روحش تا عنان آسمان |
|
|
نور بىاين چشم مىبيند به خواب |
چشم بىاين نور چه بود جز خراب |
|
|
جان ز ريش و سبلت تن فارغ است |
ليك تن بىجان بود مردار و پست |
|
|
بار نامه روح حيوانى است اين |
پيشتر رو روحِ انسانى ببين |
|
|
بگذر از انسان هَم و از قال و قيل |
تا لب درياى جان جبرئيل |
|
|
بعد از آنت جان احمد لب گزد |
جبرئيل از بيم تو واپس خزد |
|
|
گويد ار آيم به قدر يك كمان |
من به سوى تو، بسوزم در زمان |
|
ب ١٨٨٩- ١٨٦٨ از برون: وراى عالم جسمانى.
صاحب علم: داراى قدرت و مرتبت والاى روحى. (عارف نيز چون ديگران در تن خاكى و در اين جهان به سر مىبرد، اما او را قدرتى است كه در ديگران نيست.) شكافتن سيب: استعارت از ويران كردن صفتهاى جسمانى.
قدم سست نهادن: نيروى اندك داشتن.
پنبه دايه بودن: سنگ را بر آهن مىزدند تا جرقه از آن پديد آيد و پنبه را بدان جرقه