شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤١ - نصيحت دنيا اهل دنيا را به زبان حال و بىوفايى خود را نمودن به وفا طمع دارندگان از او
|
در جهان هر چيز چيزى مىكشد |
كفر كافر را و مرشد را رَشَد |
|
|
كهربا هم هست و مغناطيس هست |
تا تو آهن يا كهى آيى به شَست |
|
|
برد مغناطيست ار تو آهنى |
ور كهى بر كهربا بر مىتنى |
|
|
آن يكى چون نيست با اخيار يار |
لاجرم شد پهلوى فُجّار جار |
|
|
هست موسى پيش قبطى بس ذَميم |
هست هامان پيش سبطى بس رجيم |
|
|
جان هامان جاذب قبطى شده |
جان موسى طالب سبطى شده |
|
|
معده خر كَه كَشد در اجتذاب |
معده آدم جَذوب گندم آب |
|
|
گر تو نشناسى كسى را از ظَلام |
بنگر او را كوش سازيده است امام |
|
ب ١٦٣٩- ١٦٢٩ مَسمَع: گوش. (خوشا حال آن كس كه از آغاز آن چه را مردان دريافتند دانست.) خانه خالى يافتن: كنايت از تهى بودن دل از دوستى دنيا.
جا را گرفتن: در خاطر نشستن. (حقيقت را ديد و به دل سپرد و آن چه جز آن است باطل شمرد.) كشيدن: جذب كردن. (اگر در كوزه اى بول ريزند، و كوزه آن را به خود كشد كوزه با شستن در آب پاك نگردد، چرا كه نجاست به درون آن نفوذ كرده است.
مُرشَد: راه يافته، ارشاد شده.
كهربا و مغناطيس: نيكلسون «آهن» را مثال دنيا طلب «سخت» و «كاه» را مثال خدا جو «فروتن»، معنى كرده، ليكن ظاهراً مقصود عكس آن است. مغناطيس اوليا، و آهن صالحاناند، و كهربا متاع دنيا و كاه دنيا طلبان كه بدان رو آرند.
شَست: قلّاب، دام.
فُجَّار: جمع فاجر.
جار: همسايه.
قبطى و سبطى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٣٣/ ٤.
رجيم: رانده.
اجتذاب: جذب كردن.
جذوب: كشنده.