شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٥ - قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان
|
همچو آن ابليس و ذُرِّيّات او |
با خدا در جنگ و اندر گفت و گو |
|
|
چون بود اكراه با چندان خوشى |
كه تو در عصيان همى دامن كشى؟ |
|
|
آن چنان خوش كس رود در مُكرَهى |
كَس چنان رقصان دود در گم رهى |
|
|
بيست مَرده جنگ مىكردى در آن |
كِت همىداند پند آن ديگران |
|
|
كه صواب اين است و راه اين است و بس |
كى زند طعنه مرا جز هيچ كس |
|
|
كى چنين گويد كسى كو مُكره است |
چون چنين جنگد كسى كو بىره است؟ |
|
|
هر چه نفست خواست دارى اختيار |
هر چه عقلت خواست آرى اضطرار |
|
|
داند او كو نيك بخت و محرم است |
زيركى ز ابليس و عشق از آدم است |
|
|
زيركى سَبّاحى آمد در بِحار |
كم رهد غرق است او پايانِ كار |
|
|
هِل سباحت را رها كن كبر و كين |
نيست جيحون نيست جو درياست اين |
|
|
و آن گهان درياى ژرف بىپناه |
در رُبايد هفت دريا را چو كاه |
|
|
عشق چون كشتى بود بهر خواص |
كم بود آفت بود اغلب خلاص |
|
ب ١٤٠٥- ١٣٨٢ مسجد است آن دل ...: اگر جسم فرمانبر دل باشد، دل همانند مسجد است و جسم همانند عبادت كن.
يار بد: هر كس يا هر چيز كه آدمى را از ياد خدا باز دارد.
سر بر زدن: باليدن، برگ بر آوردن.
كژى: روى به دنيا آوردن، از خدا رو گرداندن.
غَژيدن: نشسته خود را بر زمين كشيدن چون طفلان.
دزديدن درس: كنايت از باز گرفتن عنايت. (خود را گنهكار بشمار، تا لطف پروردگار نصيب شود.) ناموس: خود پسندى، تكبر.
روشن جبين: گشاده رو، مبارك چهره.
|
باد ز عدل شه روشن جبين |
روى زمين غيرت خلد برين |
|
(لغت نامه، از تاريخ حبيب السير) رَبَّنا: اشارت به قرآن كريم (اعراف، ٢٣) است.