شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٣ - قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان
قصّه رُستن خرّوب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان ٧ از آن چون به سخن آمد با او و خاصيّت و نام خود بگفت
|
پس سليمان ديد اندر گوشه اى |
نو گياهى رُسته همچون خوشه اى |
|
|
ديد بس نادر گياهى سبز و تر |
مىربود آن سبزيش نور از بصر |
|
|
پس سلامش كرد در حال آن حشيش |
او جوابش گفت و بشكفت از خوشيش |
|
|
گفت نامت چيست بر گو بىدهان |
گفت خَرّوب است اى شاه جهان |
|
|
گفت اندر تو چه خاصيّت بود |
گفت من رُستم مكان ويران شود |
|
|
من كه خَرّوبم خرابِ منزلم |
هادِم بُنياد اين آب و گِلم |
|
|
پس سليمان آن زمان دانست زود |
كه اجل آمد سفر خواهد نمود |
|
|
گفت تا من هستم اين مسجد يقين |
در خلل نايد ز آفات زمين |
|
|
تا كه من باشم وجود من بود |
مسجد اقصى مُخَلخَل كى شود |
|
|
پس كه هَدمِ مسجد ما بىگمان |
نبود الّا بعد مرگ ما بدان |
|
ب ١٣٨١- ١٣٧٢ رُستن خَرّوب: طبرى نويسد: «سليمان چون نماز مىگزارد درختى را پيش روى خود رُسته ديد. گفت نامت چيست؟ گفت خروب. پرسيد براى چه اى؟ گفت براى خرابى اين خانه.
سليمان گفت: خدايا، مردن مرا بر جنِّيان پوشيده دار تا إنس بداند جن را علم غيب نيست.
پس از آن درخت، عصايى ساخت و بر آن تكيه كرد و يك سال مرده بود و جنّيان همچنان كار مىكردند تا موريانه عصا را خورد.» (تاريخ طبرى، ج ٢، ص ٥٩٤، و نگاه كنيد به: نهايه ابن اثير، ذيل «خرب») ابن محبوب از جميل بن صالح از وليد بن صبيح از امام صادق (ع) آرد: «خداى عزّ و جلّ به سليمان بن داود وحى فرستاد كه نشان مرگ او رستن درختى است در بيت المقدس كه آن را خرنوبه گويند. سليمان روزى نگريست و خرنوبه را ديد كه در