شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧١ - بقيه عمارت كردن سليمان
|
نيست حمزه خوردن اينجا تيغ بين |
حمزه اى بايد در اين صف آهنين |
|
٣٧٧٧- ٣٧٧٦/ ٥
|
خانقاهى كه بود بهتر مكان |
من نديديم يك دمى در وى امان |
|
|
رو به من آرند مشتى حمزه خوار |
چشمها پر نطفه كف خايه فشار |
|
٣٨٥٧- ٣٨٥٦/ ٦ مىتوان گفت مقصود مولانا همان گياه شور (حمزه) است كه از آن آشى شوره مانند مىپختهاند و در خانقاهها مصرف داشته است. اما با آن كه حمزه را در چند بيت به كار برده چرا در اينجا از كلمه غوله استفاده كرده و چرا غولان را غوله خوانده، ظاهراً به مناسبت لفظ غول است كه به دنبال آن آمده است.
خام بودن: مقابل «پخته پنداشتن» كه در بيت ١١٢٦/ ٤ آمده بود.
غِرار: غرار در اين بيت به معنى غرور، فريب است.
|
گفت در بيعى كه ترسى از غرار |
شرط كن سه روز خود را اختيار |
|
٣٤٩٥/ ٣
|
در بُيوع آن كن تو از خوف غِرار |
كه رسول آموخت سه روز اختيار |
|
٣٥٤٣/ ٦ دامن سوار: در گذشته كه پوشيدن قبا رسم بود، كودكان دامن قباى خود را به دست مىگرفتند و بر آن سوار مىشدند.
|
از صف مردان جگر دارى نمىآيد برون |
ور نه گردون كودكِ دامن سوارى بيش نيست |
|
(صائب، به نقل از آنندراج، لغت نامه) بعض شارحان نوشتهاند: دامن خود را تا مىكنند و سوار چوب مىشوند، ولى چنين نيست.
خَل: سركه.
حرص اگر در دل ريشه دوانَد و نيرو گيرد، هر ناخوب را در ديده خوب مىنماياند، و چون فرو خوابد زشتى آن آشكار گردد. دل بستگى انسان به زيورهاى دنيا از آن است