شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٩ - بقيه عمارت كردن سليمان
از ليف [خرما].» (مسد، ٥) قَد جَعَلنَا الحَبلَ ...: همانا گذارديم ريسمان در گردنهاشان و ريسمان را از خوىهاى آنان گرفتيم. خوى هر كس او را به كارى مشغول مىدارد. چنان كه انقروى نوشته، قسمتى از بيت اشارت است به آيه: إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا: و همانا ما نهاديم در گردنهاشان غلها. (يس، ٨) لَيسَ مِن مُستَقذِرٍ ...: «مستقذر» اسم فاعل از «استقذار» از ريشه «قذر»، ناپاكى، آلوده بودن.
مُستَنقِه از نَقه نَقَهاً: بهبود يافتن بيمارى. مُستَنقِه در لغت به معنى مستفهم حديث است و در اين بيت به معنى پاك است. هيچ ناپاك و پاكى نيست جز كه كتاب اعمال وى در گردن اوست. آخر بيت گرفته از قرآن كريم است: وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً: و هر انسانى كردار او را در گردنش افكندهايم و روز رستاخيز براى او نوشته اى برون مىآوريم كه آن را گشوده مىبيند. (اسراء، ١٣) در اين بيتها مردم به كسانى همانند شدهاند كه مسجد اقصى را براى سليمان ساختند، انسيان از روى شوق و ديوان از روى اضطرار. همچنين مردم دنيا گروهى بنده شهوتاند و گروهى در بند طاعت. و هر دو گروه به كار مشغولاند.
|
حرص تو در كار بد چون آتش است |
اخگر از رنگ خوش آتش خوش است |
|
|
آن سياهى فَحم در آتش نهان |
چون كه آتش شد، سياهى شد عيان |
|
|
اخگر از حرص تو شد فَحمِ سياه |
حرص چون شد ماند آن فحم تباه |
|
|
آن زمان آن فحم اخگر مىنمود |
آن نه حُسن كار، نار حرص بود |
|
|
حرص كارت را بياراييده بود |
حرص رفت و ماند كار تو كبود |
|
|
غَوله اى را كه بر آراييد غُول |
پخته پندارد كسى كه هست گول |
|
|
آزمايش چون نمايد جان او |
كُند گردد ز آزمون دندان او |
|
|
از هوس آن دام دانه مىنمود |
عكس غولِ حرص و آن خود خام بود |
|
|
حرص اندر كار دين و خير جو |
چون نماند حرص باشد نغز رو |
|
|
خيرها نغزند نه از عكس غير |
تاب حرص ار رفت مانَد تاب خير |
|
|
تاب حرص از كار دنيا چون برفت |
فَحم باشد مانده از اخگر به تفت |
|
|
كودكان را حرص مىآرد غِرار |
تا شوند از ذوق دل دامن سوار |
|