شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٣ - آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان، و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت، الا از تخت
آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان، و التفات همّت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت، الّا از تخت
|
چون سليمان سوى مرغان سبا |
يك صفيرى كرد بست آن جمله را |
|
|
جز مگر مرغى كه بد بىجان و پر |
يا چو ماهى گنگ بود از اصل كَر |
|
|
نى غلط گفتم كه كَر گر سَر نهد |
پيشِ وَحى كِبريا سمعش دهد |
|
|
چون كه بلقيس از دل و جان عزم كرد |
بر زمان رفته هم افسوس خورد |
|
|
تركِ مال و مُلك كرد او آن چنان |
كه به ترك نام و ننگ آن عاشقان |
|
|
آن غلامان و كنيزان به ناز |
پيش چشمش همچو پوسيده پياز |
|
|
باغها و قصرها و آبِ رود |
پيشِ چشم از عشق گُلخَن مىنمود |
|
|
عشق در هنگامِ استيلا و خشم |
زشت گرداند لطيفان را به چشم |
|
|
هر زمرّد را نمايد گَندنا |
غيرت عشق اين بود معنى لا |
|
|
لا الهَ الّا هُو اين است اى پناه |
كه نمايد مَه تو را ديگ سياه |
|
|
هيچ مال و هيچ مَخزن هيچ رَخت |
مىدريغش نآمد الّا جز كه تخت |
|
|
پس سليمان از دلش آگاه شد |
كز دل او تا دل او راه شد |
|
|
آن كسى كه بانگ موران بشنود |
هم فغان سرِّ دوران بشنود |
|
|
آن كه گويد رازِ قالَت نَملةٌ |
هم بداند رازِ اين طاق كهن |
|
|
ديد از دورش كه آن تسليم كيش |
تلخش آمد فُرقت آن تخت خويش |
|
ب ٨٧٢- ٨٥٨ مرغان سبا: استعارت از مردم بلقيس.
صفير كردن: كنايت از دعوت كردن به ايمان، چنان كه در قرآن كريم است: أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ. (نمل، ٣١) بستن: به فرمان آوردن، مطيع ساختن.