شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٨ - باقى قصه ابراهيم ادهم قدس الله سره
باقى قصّه ابراهيم ادهم قدَّس اللَّه سرَّه
|
بر سر تختى شنيد آن نيك نام |
طق طقى و هاى و هويى شب ز بام |
|
|
گامهاى تند بر بام سرا |
گفت با خود اين چنين زهره كه را |
|
|
بانگ زد بر روزن قصر او كه كيست |
اين نباشد آدمى مانا پرى است |
|
|
سر فرو كردند قومى بو العجب |
ما همىگرديم شب بهر طلب |
|
|
هين چه مىجوييد گفتند اشتران |
گفت اشتر بام بر، كى جست هان |
|
|
پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه |
چون همىجويى ملاقات اله |
|
|
خود همان بد ديگر او را كس نديد |
چون پرى از آدمى شد ناپديد |
|
|
معنىاش پنهان و او در پيش خلق |
خلق كى بينند غير ريش و دلق |
|
|
چون ز چشم خويش و خلقان دور شد |
همچو عنقا در جهان مشهور شد |
|
|
جان هر مرغى كه آمد سوى قاف |
جمله عالم از او لافند لاف |
|
|
چون رسيد اندر سبا اين نور شرق |
غلغلى افتاد در بلقيس و خلق |
|
|
روحهاى مرده جمله پر زدند |
مردگان از گور تن سر بر زدند |
|
|
يك دگر را مژده مىدانند هان |
نك ندايى مىرسد از آسمان |
|
|
ز آن ندا دينها همىگردند گبز |
شاخ و برگ دل همىگردند سبز |
|
|
از سليمان آن نفس چون نفخ صور |
مردگان را وا رهانيد از قبور |
|
|
مر تو را بادا سعادت بعد از اين |
اين گذشت اللَّه اعلم باليقين |
|
ب ٨٤٣- ٨٢٨ بر سر تخت طق طق شنيدن: براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: ذيل بيت ٧٢٥/ ٤.
قومى بو العجب: از آن چه در تذكرة الأولياء آمده پيداست كه تنها يك تن بر بام راه مىرفت: «نيم شب سقف خانه بجنبيد چنان كه كسى بر بام بود، گفت كيست؟ گفت آشنايم شتر گم كردهام.» (تذكرة الأولياء، ص ١٠٢) امّا در مقالات شمس آمده است: