ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٥٩٤ - باب ٦٣ آنچه ابو الصلت هروى در مورد شهادت حضرت رضا
فرو بر، و اين كلام را كه بتو ياد ميدهم بخوان، و آب فرو مىنشيند، و چيزى از آن باقى نمىماند، و اين كار را جز در پيش روى مأمون انجام مده، آنگاه فرمود:
اى ابا صلت فردا من بر اين فاجر وارد مىشوم، پس اگر از آنجا سر برهنه خارج شدم با من سخن گوى و من پاسخت را خواهم داد، ولى اگر در بازگشتن، سرم را پوشيده بودم با من سخن مگو، ابو الصّلت گويد: چون صبح شد لباس خود را بر تن كرد و در محراب عبادتش منتظر نشست، و همين طور كه انتظار مىكشيد ناگهان غلام مأمون وارد شد، و گفت: امير شما را احضار ميكند، حضرت كفش خود را بپاى كرد و رداى خود را بر دوش افكند و برخاسته حركت كرد و من در پى او ميرفتم تا بر مأمون وارد شد، و در پيش روى مأمون طبقى از انگور بود و طبقهائى از ميوهجات و در دست او خوشه انگورى بود كه مقدارى از آن را خورده بود، و مقدارى از آن باقى بود، چون چشمش بآن حضرت افتاد از جاى برخاست و با او معانقه كرد و پيشانيش را بوسيد و آن حضرت را در كنار خود نشانيد، و خوشه انگورى كه در دست داشت به آن جناب داده و گفت:
يا ابن رسول اللَّه من انگورى از اين بهتر تاكنون نديدهام، حضرت بدو فرمود: