ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٢٩٤ - باب ٣٦ وارد شدن حضرت رضا
امير خراسان شد، و پس از مدّتى با محملى بشهر بازگشت در حالى كه پاى راستش سياه شده بود و كمكم گوشت آن متلاشى شد و يكماه طول نكشيد كه جان بجان آفرين تسليم نمود، و آن ديگر كه برادر بزرگتر بود در ديوان امير نيشابور دفتردار شد و جماعتى گرد او بودند و خطّى بسيار نيكو داشت، روزى يكى از كارمندانش در ميان جمعيّت كه همگى در كنارش بودند گفت:
خداوند صاحب اين خطّ را از چشم بد حفظ كند، همان دم دستش بلرزيد و برعشه افتاد و قلم از دست او بيفتاد و دملى در آن پيدا شد، بمنزل رفت، و ابو العبّاس كاتب با جماعتى بعيادتش رفتند، و باو گفتند: اين ناراحتى از حرارت (فشار خون) است، رگ بزن و يا حجامت كن، وى بپذيرفت و حجّام آمد و از او خون گرفت، روز ديگر بعيادتش آمدند و بار ديگر او را گفتند: خون بگير وى در بار دوم حجامت كرد و خون گرفت ولى همان روز مرگش فرا رسيد و دار فانى را وداع گفت، و مردن هر دو برادر در كمتر از يك سال اتّفاق افتاد.
شرح: «ظاهرا اين افراد بقصد توهين و مخالفت مرتكب بريدن درخت و قطع شاخهها و كندن ريشه آن شدهاند، و إلّا بسيار بعيد مىنمايد كه بدون قصد توهين مبتلا به اين مصيبات شده باشند، بلكه با قصد توهين هم دور از رحمت خاندان عصمت عليهم السّلام است كه چنين كيفرهائى براى مردمى كه تربيت