ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ١٤٠ - باب ٣٢ آنچه از امام هشتم
ارث رسيده بود، و آن نزد خواهر يعقوب بود و يوسف هم نزد او بود و به آن كودك سخت علاقه داشت، يعقوب بخواهرش پيام فرستاد تا يوسف را بفرستد، و فردا ويرا باز گرداند، عمّه يوسف فرستاده را گفت، بازگرد و بگو اجازه دهيد امشب يوسف نزد من بماند و فردا او را ميفرستم، امام ميفرمايد:
چون صبح شد (كودك را برهنه نمود و پيراهن از پيكرش بيرون آورد و) آن كمربند را در زير بر تهيگاه او ببست سپس پيراهن بر تن او كرد و بنزد پدرش فرستاد، و چون يوسف از نزد او بيرون شد، بظاهر در جستجوى آن كمربند برآمد، و گفت، آن سرقت شده، و آن را در بر يوسف يافتند، و رسم اين بود كه اگر كسى سرقتش ثابت ميشد، خود او را ببردگى بصاحب مال مىدادند.
٦- مظفر بن جعفر بسند مذكور در متن از حسن بن علىّ وشّاء روايت كرده كه گفت: شنيدم على بن موسى الرّضا عليهما السّلام ميفرمود: قضاء و داورى در بنى اسرائيل اين چنين بود كه هر گاه كسى چيزى ميدزديد كيفرش اين بود كه بنده صاحب مال مىشد، و يوسف نزد عمّه خود بود و طفل بود، و عمّهاش او را دوست ميداشت، و اسحاق ٧ كمربندى داشت كه آن را بيعقوب پوشانيده