ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٥٢١ - باب ٤٧ ذكر اخبارى كه دلالت بر امامت آن حضرت دارد
شديم، آن بزرگوار بر پهلو خوابيده بود و انگشتان مباركش را حركت مىداد و با خود سخنى ميگفت كه ما نمىفهميديم، غلامان پيشى گرفته و شمشيرهاى خود را بر او فرود آوردند، ولى من شمشير خود را انداخته و ايستاده نظر ميكردم، گوئى آن حضرت ميدانست ما بر سرش هجوم مىآوريم، لباسى ببر نكرده بود كه اسلحه بدان كارگر نباشد، پس غلامان فرشها را بروى او انداخته و نزد مأمون بازگشتند، او پرسيد چه كرديد؟ گفتند: بآنچه مأمور بوديم عمل كرديم، سفارش كرد اين مطلب را جايى نگوئيد و آن را پنهان داريد، چون صبح شد و فجر طالع گشت، مأمون سر برهنه در مجلس خود نشست و تكمههاى پيرهن باز كرد و وفات آن حضرت را اعلام نمود و مهيّاى تعزيهدارى آن حضرت شد، وفات او را اظهار ميكرد، سپس با پاى و سر برهنه برخاسته و براه افتاد و من نزدش بودم بسوى حجره حضرت رفت و در را باز كرد و صداى همهمه آن جناب را كه شنيد بدنش بلرزه درآمد، و بلند گفت: كيست در كنار او؟ گفتم: يا امير المؤمنين ما نمىدانيم، گفت: زود ببينيد كيست با او، ما بسوى او شتافتيم ناگاه ديديم در محراب خود نشسته و بنماز مشغول است و تسبيح مىگويد، من به مأمون