تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤٣ - ٩ - مقدمهاى براى تضاد در جوهر اشياء
محض است .
در مقابل اين هستى مفهومى و اعتبارى ، نيستى را نيز مى توان در نظر گرفت به اين معنا كه تفاوت زياد وجود دارد ميان نبودن ميز و نبودن قلم و نبودن كتاب و نيستى محض و مطلق و صرف ، قسم اول از نيستىها را عدم مضاف و عدم مخصوص مى گويند چنان كه وجود قلم و ميز وجودهاى مخصوص است . [١] آن گاه هگل اين نتيجه را مى گيرد كه :
« پس هستى همان نيستى است » - زيرا هستى مجرد و صرف همان لا شىء است بنا بر اين هستى با نيستى يكى است .
بايستى اين مسئله را مطرح كنيم كه حالا كه هستى و نيستى يكى است ، چگونه مى شود كه هر يك از آن دو به درون يكديگر بگذرند ( هستى بدرون نيستى ، نيستى بدرون هستى ) كه پديدهء گرديدن را نتيجه مى دهد ؟ پس از توجه به اين كه هستى و نيستى در جهان ذهن بدان مفهوم كه هگل مطرح كرد ، نه قابل حركت و سكون است و نه قابل تغيير ( زيرا آن دو ، مفهوم ذهنى خالص هستند كه قدرت تجريد ذهنى ما آن دو را مطرح كرده است . ) گذر دو مفهوم هستى و نيستى بدرون يكديگر ، تركيب دادن دو مفهوم ذهنى خالص است در واقعيت عينى خارجى ( گرديدن ) . اينگونه تلفيق همان دو امر ذهنى ( هستى و نيستى خالص ) و عينى ( گرديدن ) ، اگر چه براى بر آوردن آرزوهاى ديرينهء پانته ايستها ( وحدتىها ) در بارهء اتحاد ذهن و خارج بهانه خوبى است ، ولى اين تلفيق با نظر بماهيت ذهن و عين و خواص مختلف مربوط بهر يك از آن دو ، پيش از يك درك ذوقى شخصى فلسفى چيزى نيست . وانگهى اين مسئله بدون فهم علت گذر كردن هستى بدرون نيستى و نيستى بدرون هستى ، حتى قابل درك ذوقى فلسفى هم نيست زيرا بديهى است كه گذر هستى بدرون نيستى و گذر نيستى بدرون هستى ، خود پديدهاى از
[١] نيستهاى مخصوص با هستهاى مشخص يك منشأ عينى حاصل از تماس درك انسانى با شيئى عينى و عدم تماس با آن دارد . نه اين كه واقعاً نيست مخصوص حقيقتى است كه در مقابل هست مخصوص بر نهاده مى شود . .