تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٣ - تفسير ابيات
نيك اراده بكند يا نكند و آن چه در انسان داراى اين اراده است ، يعنى به اصطلاح حكما نفس انسان ( روح ) مربوط به عالم معقولات است و از اين رو است كه آزاد و مختار است .
اكنون دريافتيم كه اين نفس خود را مكلف به طلب كمال يعنى خير كل تام مى يابد و آن در زندگانى دنيا ميسر نيست ، چون در اين دنيا عقل پايبند طبع است نه به عصمت دست مى يابد و نه سعادت مطلق نصيب او مى شود ، پس مى توانيم معتقد شويم كه نفس انسان پس از مرگ باقى است تا بتواند در وصول به كمال سير كند و تباينى كه ميان عقل و طبع او هست ، مرتفع شود و به خير كل تام كه همه جهانيان خواهانش هستند و به سوى او مى روند برسد . » [١] عبارات كانت تا اين جا از حوزهء خود دوستى بالاتر نرفته است ، اگر چه اين خود كه براى انسان تكامل يافته مطرح است ، از حيث عظمت انسانيت با خودهاى معمولى قابل مقايسه نيست ، ولى كانت با تمام آرامش و بدون اين كه مغزش تحت سلطهء عوامل خارج از خود قرار بگيرد ، اضافه مى كند كه :
« وصول به كمال يعنى خير كل تام و سازگار شدن قانون اخلاقى با جريان امور عالم ، از عهدهء خود نفس انسانى كه خواهان اين مقام است ، ساخته نيست و چاره نداريم جز اين كه بگوييم : كار وجودى است كه خود داراى كمال مطلق باشد و وجود عالم و جريان امور او و الزام قانون اخلاقى و سازگار شدن او با جريان امور و عمل بر مقتضاى اختيار و آزادى ، همه بر حسب مشيت او است ، يعنى ذات بارى و پروردگار عالم است .
پس كانت در امور اخلاقى هم مانند امور علمى به شيوهء كپرنيك به عكس حكماى ديگر عمل كرد ، به اين معنى كه پيشينيان از اثبات بارى و بقاى نفس نتيجه مى گرفتند كه انسان مكلف بتكاليف اخلاقى است و لكن او مكلف بودن انسان را به تكليف اخلاقى يقين دانست ، سپس بقاى نفس و يقين به وجود پروردگار را از آن
[١] سير حكمت در اروپا ، ج ر ، ص ١٦٦ . .