تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٠ - تفسير ابيات
بدين جهت است كه ما در مقدارى از روش فلسفى كانت با قطع نظر از پيوستن تكليف به خدا كه در عباراتش ديده مى شود ، به نوعى از مطالب سطحى مى رسيم كه قانع كننده به نظر نمى رسد ، او مى گويد :
« تكليف را چرا بايد به جا آورد ؟ فقط براى آن كه تكليف است و هيچ دليل ديگرى نبايد داشته باشد و اگر كسى اداى تكليف را از بيم كيفر يا باميد پاداش بكند اداى تكليف نكرده است ، جلب سود و يا دفع زيان كرده است و نمى توان گفت : ارادهء خير و حسن نيت به كار برده است .
تكليف كدام است ؟ تكليف عملى است كه شخص براى متابعت از قاعدهء كلى انجام مى دهد .
به عبارت ديگر : تكليف احترام قانون است ، چون قانون است ، محترم و مقدس است و چون محترم و مقدس است ، بايد از آن تبعيت شود و فرق است ميان آن كس كه عملى مى كند بسبب اين كه قانون است و آن كه عملش با قانون سازگار است .
دومى عملش مشروع است ، اما اولى نه تنها عمل مشروع كرده ، بلكه خير كرده است ، چون جز اداى تكليف منظورى نداشته است .
نيز فرق است ميان آن كس كه عملى از روى تمايل طبيعت انجام مى دهد و آن كه براى اداى تكليف و احترام قانون مى كند ، اولى حظ نفس برده است و دومى ارادهء خير و اداى تكليف كرده است . » [١] سپس مى گويد :
« گفتيم اوامر عقل در اداى تكليف غايتى ندارد و لكن در اين جا منظور از غايت ، غايتهاى نسبى است ، مانند تندرستى و محل اعتماد بودن و زندگى را بخوشى گذراندن كه غاياتى است كه هر كس براى خود دارد ، پس نسبى و اضافى است ، نه كلى و مطلق و لكن نمى شود كه غايت مطلق كلى در كار نباشد ، چه در آن صورت زندگانى بىفلسفه مى شود . آن غايت مطلق را اگر درست بنگريم همانا خود عقل است ، يعنى آن چه انسانيت انسان به او است . پس غايت آخرى و مطلق و كلى براى انسان ،
[١] سير حكمت در اروپا ، ج ٢ ، ص ١٥٩ و ١٦٠ . .