تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦ - منتخباتى از كتاب هملت ويليام شكسپير
دارند ، چه هيچ كس خود اصل و تبار خود را بر نمى گزيند ، - يا از سلطهء جبارانهء خويى كه غالباً ديوار بست و برجهاى عقلشان را واژگون مى كند ، يا از آن رو كه عادتى در ايشان همچون مخمرى بس نيرومند به رفتار و اطوار برازنده شان رنگى ناشايست مى دهد - بارى ، اين گونه كسان كه تنها مهر يك نقص بر پيشانى دارند و آن هم جامهاى است كه طبيعت يا ستارهء بخت بر قامتشان راست كرده ، حتى اگر ديگر فضيلتهايشان به پاكى فيض يزدانى بوده و تا آن جا كه آدمى را تاب آن هست بىكران باشد ، چه بسا كه در ديده عيب جوى عامه براى همين يك نقص مردود گردند . يك ذره پليدى شريفترين گوهر را تباه مى كند و همچون خود رسوا مى سازد . » [١] « هملت - اى فرشتگان و كارگزاران رحمت ياريمان كنيد ، خواه تو روح آمرزيده باشى يا اهريمن نفرين شده ، خواه با خود هواى بهشت آورده باشى و خواه نفس دوزخ ، خواه نيت بد داشته باشى و خواه نيك ، بارى با چنان هيئت اسرار آميزى آمدهاى كه ناچار با تو سخن خواهم گفت و تو را شاه و پدر خود هملت ، فرمانرواى دانمارك ، خواهم خواند آه ، پاسخم ده بر من مپسند كه در خفقان نادانى بمانم ، بگو براى چه استخوانهاى تقديس شده و به دست مرگ سپرده ات از كفن سر بر آورده است ؟ براى چه مزارى كه خود ديدم در آن آرميدهاى ، ناگهان آرواره هاى سنگين و مرمرين خود را از هم گشاد و تو را باز بيرون افكند ؟ تو اى پيكر مرده از چيست كه بار ديگر سرا پا در زرده فولاد رفته بدينسان به ديدار فروغ ماه آمدهاى ، تا شب را سهمگين كرده ما را كه فريب خوردهء طبيعتيم با انديشه هايى كه از دسترس جان ما به دور است ، چنين به سختى به لرزه در آورى ؟ بگو ، اين براى چيست ؟ از چه روست ؟ چه بايدمان كرد ؟ » [٢] « شبح - من روح پدرت هستم و تا چندى محكوم بدانم كه شبها سر گردان
[١] همان مأخذ ، ص ٤٤ و ٤٥ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٤٥ . .