تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠٥ - تفسير ابيات
در حالى كه هيچ نشانى از اين تقرب در تو ديده نمى شود ، تو حتى مانند آن طبق كش هم نيستى كه از طبقى كه روى سر گذاشته است با خبر است . مگر نمى بينى كه تقرب اولياء الله به خدا صدها كرامت و كار و نتيجه دارد ؟ آهن در دست حضرت داود موم مى شود در صورتى كه موم در دست تو تبه كار به آهن مبدل مى گردد .
رابطهء مخلوق با خالق و روزى خوارى مردم چيز همگانى است ، اما اولياء الله از قرب عشق و وحى برخوردارند .
حقيقت را ، تقرب كه شنيدهاى انواع گوناگونى دارد . خورشيد را مى بينى كه بهمه چيز مى تابد ، به كوهساران و معادن طلا هم پرتو افكنى مى كند ، ولى تأثر طلا از خورشيد دلالت دارد به اين كه طلا رابطه و پيوستگى ديگرى با معدن دارد كه ميان خورشيد و درخت بيد وجود ندارد ، شاخه هاى خشك و تر همه در مقابل آفتاب قرار گرفتهاند ، ولى پيوستگى شاخه تر و تازه با آفتاب كجا و رابطهء شاخهء خشك با آفتاب كجا ؟ شاخهء تر و با طراوت به جهت تقرب به خورشيد ميوه ها مى آورد ، اما آيا نزديكى شاخهء خشك با آفتاب نتيجهاى جز زودتر خشك شدن آن شاخه چيز ديگرى به وجود مى آورد ؟ اى نابخرد دون صفت آن چنان مستى به خود راه مده كه اگر هشيار شوى ، پشيمان گردى ، بلكه خود را از دستهء آن مستان قرار بده كه پس از باده نوشى ، عقول ورزيدهء خردمندان عالم به آنها حسرت و رشك مى برند .
اى پست صفت زبون چرا مانند بعضى از گربه هاى ناتوان بشكار موش پير مى روى ، اگر واقعاً از بادهء محبت الهى شير گير شدهاى ، برو به شكار شيران عالم . اى خيال پرداز پندار پرور كه همواره از خيالات و توهمات جز هيچ چيزى نخورده مانند مستان و دلباختگان حق و حقيقت قيافهء اشتغال به خود مگير . موقعى كه راه مى روى خود را به اين سو و به آن سو مى اندازى كه من هم مستم ، تو همان نابخردى كه در لجنزار اين سوى طبيعت غوطه ور شده و شايستگى ورود به آن سو را ندارى . اگر واقعاً به آن سوى عالم ماده راه يافتى آن گاه مى توانى سر به اين طرف و آن طرف بيفشانى .