تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠٢ - تفسير ابيات
در ميان صدها زاد و توشهء مسافران مى شناسد تشخيص مى دهم .
وقتى كه خواجهء شهرى اين همه رجز خوانى روستايى را در بارهء قدرت درك و تشخيص و هوش و حافظهء شنيد ، گريبان روستايى را گرفته گفت :
اى احمق طرار گيج شدهاى ؟ مثل اين كه بنگ و افيون را با هم كشيدهاى تو در سه تاريكى باد كره خرت را مى شناسى ، مرا نمى شناسى تو كه در تاريكى نيم شب كره خر و بادش را تشخيص مى دهى ، چطور ممكن است نتوانى يار ديرينه ات را در روز ديدار بشناسى خويشتن را به عرفا نگرى و تحير در الوهيت منسوب مى دارى و خاك به ديده گان مردان عدالت و انصاف مى پاشى مى گويى : من حتى از خويشتن هم آگاه نيستم ، دل من گنجايش ما سوى الله را ندارد دل من خانه الله است و بس آن گاه كلاه شرعى به كارهاى ناشايست خود درست كرده مى گويى : من آن قدر واله و حيرانم كه آن چه را كه ديروز خوردهام امروز فراموش كردهام ، فقط شادى من در تحير و بهت است ، پس من عقل و جنون خود را به خدا پيوستهام ، لذا مرا از تكاليف معمولى معذور بداريد ، چنان كه اگر چنين شخصى مسكرات را بخورد ، شرع مقدس او را معذور مى دارد ، اين قانون الهى است كه طلاق و خريد و فروش آدم مست و بنگ كشيده صحيح نيست ، زيرا او مانند كودكى است كه از تكليف معاف است آن مستى كه از بوى خداى يكتا در روح انسانى ايجاد مى شود ، صد خم مى هم نمى تواند آن مستى را در مغز انسانى به وجود بياورد . چنين شخصى مانند اسب ساقط و دست و پا است كه نمى تواند بار تكليف را بكشد .
كدامين عاقل است كه در دنيا به پشت كرهء خر نوزاد بارى بگذارد ، يا درس