تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٤ - انتظار و انواع اساسى آن
خواجهء شهرى و فرزندانش به خيال آن كه در ده طلاها در كيسه بسته براى آنها آماده كردهاند ، مغرور و فريب خورده به سوى روستا و روستايىاش مى شتافتند . خندان و رقصان گرد دولاب ده و هواى آن چرخ مى زدند .
وقتى كه مى ديدند پرندهاى از بالاى سرشان پرواز كنان به سوى ده مى رود ، صبر و شكيبايى آنان به هواى ده لبريز مى گشت وقتى كه مى ديدند : پرنده در اوجى از فضا مى پرد كه هم اينان آن را مى بينند هم روستا و روستايى ، مى گفتند :
حمامة جرعى حومة الجندل اسجعى و أنت بمرأى من سعاد و مسمعى (
اى كبوتر ريگستان ( يا سنگلاخ حومه الجندل ) ترانه بخوان ، زيرا تو در جايگاه مرتفعى قرار گرفتهاى كه هم من و هم معشوقهام ( سعاد ) تو را مى بينيم و ترانه ات را مى شنويم ) .
بدان جهت كه -
هر نسيمى كز سوى ده مى وزيد گوييا روح روان مى پروريد [
اگر در مسير خود به كوه يا تپهاى مى رسيدند كه صورتشان را از نوازش نسيم ده جلوگيرى مى كرد ، دسته جمعى آواز مى خواندند و مى گفتند :
أيا جبلى نعمان بالله خلياً نسيم الصبا يخلص على نسيمها (
اى دو كوه نعمان شما را به خدا سوگند مى دهم كه بگذاريد باد صبا نسيمى از معشوقم را به سوى من بياورد ) ] كسانى كه از ده به سوى آنها مى آمدند ، آنها را به آغوش گرفته به سر و صورتشان بوسه هاى گرم مى زدند . براى اين :
((٥٦٦)) كه تو روى يار ما را ديده اى پس تو جان را جان و ما را ديده اى