تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٢ - اى مربى من نمى خواهم خودت را بزحمت انداخته تربيتم كنى ، مرا از حيوانيت به انسانيت رهنمون شوى من چشم نمى خواهم ، لطفى كن بگذار به همين حماقتم ادامه بدهم اين است آن حماقت كه از حد نصاب گذشته و به بىنهايت رسيده است
راستى موجودى بنام انسان پيدا مى شود كه بگويد : من چشم نمى خواهم ، كورم كنيد ؟ آرى خيلى فراوان .
وقتى كه جانورى بنام انسان مى گويد : من هرگز چشم از كاريكاتورهايى كه جوامع امروزى در اختيار من گذاشته است ، نخواهم پوشيد ، من هرگز ديده از اسافل اعضا بر نخواهم بست ، به من چه كه صدها هزار عوامل ريز و درشت دست به هم داده ، ساختمان چشم را به وجود آورده است ، اين كارگاه بس شگفت انگيز چشم براى تن بيش از يك هدف ندارد و آن عبارت است از تماشا به رنگهاى گوناگونى كه روى حقايق كشيدهاند به من چه كه كارگاه بس شگفت انگيزى بنام جهان طبيعت در مقابل ديدگاه من قرار گرفته است نظم و ترتيب اعجاز آميز قوانين طبيعت نشان دهندهء رازهاى بسيار با اهميت است ، چه ارتباطى به من دارد ، گونه هايى كه از نداشتن غذاهاى مادى يا معنوى زرد شدهاند ، چه ربطى به من دارد ؟ آيا اين همه منطق پوچ نمى گويد : اى انسان شناسان انسان دوست اى عظماى الهى بشريت من چشم نمى خواهم ؟ راستى ، آيا حيوان پستى بنام انسان پيدا مى شود كه بگويد : من نمى خواهم سخنانى كه حقيقت دارد بشنوم ؟ ناله هاى دردمندان اجتماع آن اندازه با گوش من آشنايى مى تواند داشته باشد كه وزوز مگسها ؟ من نه بفرياد انسان سازان مى توانم گوش فرا دهم و نه به بانگ خروشان وجدان ، زيرا هر دو فرياد به من توصيهء بايستى مى كنند ، بايستى چنين شد و نبايستى چنان بود ؟ چطور مى توان باور كرد كه انسانى پيدا شود و قرار گرفتن خود را در دستگاه سيسماتيك هستى ببيند و آن را درك كند و بداند كه هستى او تنها محور اساسى كه دارد تعقل و انديشه است ، با اين حال بگويد : من خرد نمى خواهم ، لطفى فرموده بگذاريد به حماقتم ادامه بدهم ؟ آرى ، همهء اين اصناف ، پيدا مى شوند . ممكن است گمان كنيد كه مقصود ما