تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٩ - در بيان آن كه الله گفتن نيازمند عين لبيك گفتن حق است
پروردگارا خداوندا بار الها آفريدگارا . . . بارقه هاى فروزانى هستند كه از اعماق جان آدمى بر مى آيند و فروغى به انسان و حتى به جهان ماده و ماديات مى بخشند و آنها را شايستهء لطف و عنايت الهى قرار مى دهند . درك ما ، مشاعر ما ، تخيل ما ، تفكر ما ، وجدان با عظمتتر از جهان هستى ما همگى و همگى در حال نيايش در هم مى آميزند و اقيانوس جان ما را مى شورانند ، اين هيجان و شورش آن چنان با عظمت و هماهنگ و جدى است كه نه تنها درون ما را از آلودگىها و كثافات حيوانى پاك مى كند ، بلكه فروزان شدن نور خداوندى را در آن نهان خانهء شگفت انگيز احساس مى كنيم . محال است كسى در دوران زندگانيش و لو براى لحظاتى چند در اين جهان پر ازدحام احساس غربت ننمايد ، راستى لحظاتى در عمر ما وجود دارد كه ما حتى خود را از خويشتن هم بيگانه مى بينيم ، بشنويد كه انسان شناسى مانند حافظ چه مى گويد :
سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى دل ز تنهايى به جان آمد خدايا هم دمى
آن كدامين هم دم شايسته است كه اين غربت وحشتناك را به انس و الفت مبدل بسازد ؟ اين تنها نيايش است كه مى تواند غربت مرگبار ما را به انس با جهان هستى مبدل نمايد .
در هنگام نيايش ، آن جا كه بزوال و فناى حتمى خود آگاه گشته و در مى يابيم كه زندگانى محدود و ناچيز ما در مقابل عمر جهان هستى بمنزلهء يك ثانيه در مقابل ميلياردها قرون و اعصار مى باشد ، نسيمى از ابديت آن چنان مشام ما را مى نوازد كه عمر جهان هستى را بمنزلهء ثانيهاى در مقابل ابديتى به ما نشان مى دهد كه در لحظهء نيايش ما را در خود غوطه ور ساخته است . ما آدميان همگى بخوبى درك كردهايم كه در اقيانوسى از جهالت غوطه وريم ، دانش ما در مقابل آن اقيانوس تاريك و بىكران حبابى ابهام انگيز است كه با اندك نسيمى نيست و نابود مى گردد ، ولى در لحظات