تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٥ - تفسير ابيات
« اما يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در بين همه وجود دارد ، گر چه با شكل خالص و يك دست در هيچ كدام يافت نمى شود ، من آن را احساس مذهبى آفرينش وجود مى دانم ، بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملًا فاقد آن است توضيح دهم ، به خصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مى كند نيست ، در اين مذهب فرد به كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى را كه در ما وراى امور و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مى نمايد حس مى كند ، او وجود خود را يك نوع زندان مى پندارد چنان كه مى خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يك باره و به عنوان يك حقيقت واحد دريابد » .
سعدى مى گويد :
اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد اين مدعيان در طلبش بىخبرانند آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد
و مى گويد :
آستين بر روى و نقشى در ميان افكنده اى خويشتن تنها و شورى در جهان افكنده اى خود نهان چون غنچه و آشوب استيلاى عشق در نهاد بلبل فرياد خوان افكنده اى هيچ نقاشى نمى بيند كه نقشى بر كشد وان كه ديد از حيرتش كلك از بنان افكنده اى
اين مطلب كاملًا حقيقت دارد و به قول اينشتين هيچ متفكر همه جانبهاى را نمى توان سراغ گرفت كه اين حالت و لو به طور گذران در چند لحظه براى او رخ نداده باشد .
در تعليل و تحليل اين نمود شگفت انگيز مى توان گفت : در اين حال كه آن را هشيارى مطلق مى ناميم ، تمام مغز با تمام قواى خود به فعاليت مى پردازد و احساس مى كند كه كشش روح خيلى بيشتر از فعاليتى است كه عقل با تمام قوا مى خواهد انجام بدهد