تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٢٢ - اثر وجود صفت برجسته در روشهاى زندگى
كه تمام صفات انسانى را تحت الشعاع زور بازو واقع مى گردد .
معروف است كه روزى نادر شاه افشار نشسته بود و يك روحانى مبلغ زبردست وعظ مى كرد ، در ضمن وعظ به بهشت ، اشاره كرده در توصيف عظمت بهشت داد سخن داد ، هنگامى كه وعظ آن مبلغ پايان يافت نادر شاه گفت : آقا بگوييد به بينم در بهشت شمشير زدن هم وجود دارد ؟ واعظ گفت : بهشت جاى مبارزه و كينه توزى و خصومت نيست تا به شمشير احتياج بيفتد نادر شاه گفت : چنين بهشتى جاى لذت نيست من آن بهشت را نمى خواهم .
اين يك حالتى است كه افراد بشرى را از انسانيت ساقط كرده مانند حيواناتى مى كند كه داراى مزيت مخصوصى بوده و با آن مزيت مى خواهند به جهان جانداران حكومت كنند .
اگر علم و دانش را كه عالىترين مزيت انسانى است در راه تفوق و خود نمايى به كار ببريم ، ضررش بيشتر از جهلى است كه بى طرفانه براى خود ساكت نشسته است . كسى كه علم را همهء انسانيت مى داند ، اين شخص يكى از عقب مانده افراد است كه به جاى ملامت و توبيخ مورد ترحم و دل سوزى خواهد بود ؟ ، زيرا - اين شخص اين مقدار متوجه نيست كه علم انسانى در هر مرتبه هم بوده باشد بالاخره ناقص و محدود است و اگر هم فرض كنيم كه يك فرد به تمام انسان و جهان آشنا شده و از ذره تا كهكشان در گذشته و حال و آينده آنها را شناخت ، آيا انسان در اين جا ختم مى شود ؟ يا اين كه بايستى به اضافهء دانستن بتواند و راه برود ؟ در اين توانستن و راه رفتن كه پس از تحصيل دانستن و آمادگى است ، مشكلاتى است كه انسان را گيج و مبهوت و به عبارت ديگر مانند اشخاص جاهل نمايان مى كند ، زيرا - در هنگام پياده كردن توانستن و راه رفتن است كه تزاحمات و تصادمها شروع مى شود ، در آن هنگام معلوم مى شود كه انسان يعنى چه و تا چه حدود مى تواند انسان باشد ؟ در اين موارد كه تزاحمات شروع مى شود ، انسان وقتى كه ديد نمى تواند از عهدهء آن چه را كه مى داند بر آيد دچار ترديد و شك مى گردد كه آيا آن چه را كه مى دانم راست بوده است يا غلط ؟