تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٨ - تفسير ابيات
آمدن آشنايى از سفر به ديدن حضرت يوسف عليه السلام
آيه
آمدن آشنايى از سفر به ديدن حضرت يوسف عليه السلام
((٣١٥٧)) آمد از آفاق يار مهربان يوسف صدّيق را شد ميهمان
((٣١٥٨)) كآشنا بودند وقت كودكى بر و سادهء آشنايى متكى
((٣١٥٩)) ياد دادش جور اخوان و حسد گفت آن زنجير و ما اسد
((٣١٦٠)) عار نبود شير را از سلسله نيست ما را از قضاى حق گله
((٣١٦١)) شير را بر گردن از زنجير بود بر همه زنجير سازان مير بود
((٣١٦٢)) گفت چون بودى تو در زندان و چاه ؟
گفت همچون در محاق و كاست ماه
((٣١٦٣)) در محاق از ماه نو گردد دو تا نى در آخر بدر گردد بر سما
((٣١٦٤)) گر چه دُردانه به هاون كوفتند نور چشم و دل شد و دفع گزند
((٣١٦٥)) گندمى را زير خاك انداختند پس ز خاكش خوشه ها بر ساختند
((٣١٦٦)) بار ديگر كوفتندش ز آسيا قيمتش افزود و نان شد جان فزا
((٣١٦٧)) باز آن را زير دندان كوفتند گشت عقل و جان و فهم هوشمند
((٣١٦٨)) باز آن جان چون كه محو عشق گشت يعجب الزراع آمد بعد كشت باز آن جان چون به حق او محو شد باز ماند از سكر و سوى صحو شد عالمى را ز ان صلاح آمد ثمر قوم ديگر را فلاح منتظر
((٣١٦٩)) اين سخن پايان ندارد باز گرد تا كه با يوسف چه گفت آن نيك مرد
آيه « . . . كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَه فَآزَرَه فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه يُعْجِبُ اَلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ اَلْكُفَّارَ وَعَدَ الله اَلَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا اَلصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً . » ٤٨ : ٢٩ (١) ( « اعتلاى شخصيت روحى پيامبر و ياران او » مانند آن زراعت است كه جوانه زده و نيرومند گشته به ساقه هاى خود مى ايستد . اين پيش رفت پيامبر و ياران او كفار را به
(١) سوره الفتح ، آيهء ٢٩ . .