تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨١٢ - تفسير ابيات
افتادن ركابدار در پاى امير المؤمنين عليه السلام كه اى امير مرا بكش و از اين بليه برهان
روايت
افتادن ركابدار در پاى امير المؤمنين عليه السلام كه اى امير مرا بكش و از اين بليه برهان
((٣٩٣٩)) باز آمد كاى على زودم بكش تا نبينم آن دم و وقت ترش
((٣٩٤٠)) من حلالت مى كنم خونم بريز تا نبيند چشم من آن رستخيز
((٣٩٤١)) گفتم ار هر ذرهاى خونى شود خنجر اندر كف به قصد تو بود
((٣٩٤٢)) يك سر مو از تو نتواند بريد چون قلم بر تو چنان خطى كشيد
((٣٩٤٣)) ليك بىغم شو شفيع تو منم خواجهء روحم نه مملوك تنم
((٣٩٤٤)) پيش من اين تن ندارد قيمتى بىتن خويشم فتى ابن الفتى
((٣٩٤٥)) خنجر و شمشير شد ريحان من مرگ من شد بزم و نرگسدان من
((٣٩٤٦)) آن كه او تن را بدينسان پى كند حرص ميرى و خلافت كى كند ؟
((٣٩٤٧)) ز ان به ظاهر كاو شد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم تا بيارايد به هر تن جامه اى تا نويسد او به هر كس نامه اى
((٣٩٤٨)) تا اميرى را دهد جان دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر ميرى او بينى اندر آن جهان فكرت پنهانيت گردد عيان هين گمان بد مبر اى ذو لباب با خود آ و اللَّه اعلم بالصواب
روايت « قال عبد اللَّه بن العباس دخلت على امير المؤمنين عليه السلام بذى قار و هو يخصف نعله فقال لى ما قيمة هذه النعل ؟ فقلت لا قيمة لها ، فقال عليه السلام و الله لهي أحب إلي من إمرتكم إلا أن أقيم حقا أو أدفع باطلا . » (١) ( عبد اللَّه بن عباس مى گويد : در ذى قار به خدمت على عليه السلام رسيدم ، او مشغول وصله زدن به كفش خود بود ، بمن گفت : ارزش اين كفش چيست ؟ عرض كردم ارزش ندارد . فرمود : سوگند به خدا ، اين نعل بىارزش در نزد من بهتر است از اين زمامدارى كه به شما دارم ، مگر اين كه حقى را اقامه كنم يا باطلى را محو و نابود بسازم . )
(١) نهج البلاغه ، خطبهء ٣٣ . .