تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٦ - پرسيدن پيغمبر صلى الله عليه و آله مر زيد را كه امروز چونى و چگونه از خواب برخاستى ؟ و جواب او كه اصبحت مؤمناً حقاً
پرسيدن پيغمبر صلى الله عليه و آله مر زيد را كه امروز چونى و چگونه از خواب برخاستى ؟ و جواب او كه : اصبحت مؤمناً حقاً
((٣٥٠٠)) گفت پيغمبر صباحى زيد را كيف اصبحت اى رفيق با صفا
((٣٥٠١)) گفت عبداً مؤمناً باز اوش گفت كو نشان از باغ ايمان گر شكفت ؟
((٣٥٠٢)) گفت تشنه بودهام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها
((٣٥٠٣)) تا ز روز و شب گذر كردم چنان كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
((٣٥٠٤)) كه از آن سو جملهء ملت يكيست صد هزاران سال و يك ساعت يكيست
((٣٥٠٥)) هست ازل را و ابد را اتحاد عقل را ره نيست آن سو ز افتقاد
((٣٥٠٧)) گفت خلقان چون ببينند آسمان من ببينم عرش را با عرشيان
((٣٥٠٨)) هشت جنت هفت دوزخ پيش من هست پيدا همچو بت پيش شمن
((٣٥٠٩)) يك به يك وامى شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسيا
((٣٥١٠)) كه بهشتى كه و بيگانه كى است پيش من پيدا چو مار و ماهى است روز زادن روم و زنگ و هر گروه يوم تبيض و تسود وجوه
((٣٥١١)) اين زمان پيدا شده بر اين گروه از حبش بودند يا از چين گروه
((٣٥١٢)) پيش از اين هر چند جان پر عيب بود در رحم بود و ز خلقان غيب بود
((٣٥١٣)) الشقى من شقى فى بطن ام من سمات الجسم يعرف حالهم
((٣٥١٤)) تن چو مادر طفل جان را حامله مرگ درد زادن است و زلزله
((٣٥١٥)) جمله جانهاى گذشته منتظر تا چگونه زايد اين جان بطر
((٣٥١٦)) زنگيان گويند خود از ماست او روميان گويند بس زيباست او
((٣٥١٧)) چون بزايد در جهان جان وجود پس نمايد اختلاف بيض و سود
((٣٥١٨)) گر بود زنگى برندش زنگيان ور بود رومى كشندش روميان
((٣٥١٩)) تا نزاد او مشكلات عالم است آن كه نازاده شناسد او كم است