تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٤ - مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى به او زد و آن آيه را بيش از پيغمبر گفت من هم محل وحيم
مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى به او زد و آن آيه را بيش از پيغمبر گفت من هم محل وحيم
((٣٢٢٨)) پيش از عثمان يكى نسّاخ بود كو به نسخ وحى جدى مى نمود
((٣٢٢٩)) چون نبى از وحى فرسودى سبق او همان را وانوشتى بر ورق
((٣٢٣٠)) پرتو آن وحى بر وى تافتى او درون خويش حكمت يافتى
((٣٢٣١)) عين آن حكمت بفرمودى رسول زين قدر گمراه شد آن بو الفضول
((٣٢٣٢)) كآنچه مى گويد رسول مستنير مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
((٣٢٣٣)) پرتو انديشه اش زد بر رسول قهر حق آورد بر جانش نزول پرتو آن ناگهش بر دل بتافت در درون خويشتن حرفى نيافت
((٣٢٣٤)) هم ز نساخى بر آمد هم ز دين شد عدوى مصطفى از روى كين
((٣٢٣٥)) مصطفى فرمود كاى گبر عنود چون سيه گشتى اگر نور از تو بود
((٣٢٣٦)) گر تو ينبوع الهى بوده اى اين چنين آب سيه نگشوده اى
((٣٢٣٨)) اندرون مى سوختش هم زين سبب توبه كردن مى نيارست اى عجب
((٣٢٣٧)) تا كه ناموسش به پيش اين و آن نشكند بر بست از توبه دهان
((٣٢٣٩)) آه مى كرد و نبودش آه سود چون در آمد تيغ سر را در ربود
((٣٢٤٠)) كرده حق ناموس را صد من حديد اى بسا بسته به بند ناپديد
((٣٢٤١)) كبر و كفر آن سان ببست آن راه را كاو نيارد كرد ظاهر آه را
((٣٢٤٢)) گفت اغلالا فهم به مقمحون نيست آن اغلال ما را از برون
((٣٢٤٣)) خلفهم سداً فاغشيناهم مى نبيند بند را پيش و پس او
((٣٢٤٤)) رنگ صحرا دارد آن سدى كه خاست او نمى داند كه آن سد قضاست
((٣٢٤٥)) شاهد تو سدّ روى شاهد است مرشد تو سدّ گفت مرشد است
((٣٢٤٦)) اى بسا كفار را سوداى دين بندشان ناموس و كبر و آن و اين