تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٢ - آيه
نقش شيرى بر شانهء خويش حك كند ، اين كار با فرو بردن سوزن و رنگين ساختن جاهاى سوزن صورت مى گرفت .
آن مرد قزوينى پيش نهاد خود را در بارهء كوبيدن شير به شانهء خويش به آن استاد خال كوب بيان كرد او هم گفت : مانعى وجود ندارد . آن مرد نقش شير را بر شانهء خود نقش مى كرد تا در جنگها براى خود اسباب تلقين روانى داشته باشد و با ديدن نقش شير در شانهء خويش تشجيع و تحريك شود .
مرد خال كوب اولين سوزن را كه در شانهء مرد قزوينى فرو برد ، جاى سوزن درد گرفت ، مرد قزوينى گفت : چه مى كنى و اين كدامين عضو شير است ؟ خال كوب پاسخ داد : اين دم شير است ، مرد قزوينى گفت : ما دم نمى خواهيم اين شير كه تو در شانهء من نقش مى كنى بىدم باشد .
خال كوب سوزن ديگر فرو برد ، مرد قزوينى باز احساس درد كرده و گفت : اين كدامين عضو شير است ؟ خال كوب گفت : اين گوش شير است ، مرد قزوينى گفت : اين شير كه مى خواهم در شانهء خود نقش كنم گوش نداشته باشد ، برو جاى ديگر را نقش كن .
هنگامى كه براى سومين بار درد سوزن را احساس كرد باز گفت : آن كدامين عضو شير است ؟ خال كوب جواب داد كه اين شكم شير است . گفت : هيچ ضررى ندارد كه شير ما شكم نداشته باشد . بىچاره خال كوب متحير مانده سوزن را به زمين زد و از او پرسيد : آيا در دنيا چنين اتفاقى افتاده است كه شيرى وجود داشته باشد ولى نه دم داشته باشد نه گوش و نه شكم و نه يال و نه اعضاء ديگر ؟ اى مرد قزوينى :
((٣٠٠١)) شير بىيال و دم و اشكم كه ديد اين چنين شيرى خدا كى آفريد ؟
تو كه طاقت درد سوزن را ندارى چرا دم از شير ژيان مى زنى ؟ چنين است حال ما آدميان كه مى خواهيم روح ما به حد اعلاى تكامل برسد و از نيشهاى زهرآگين نفس رهايى پيدا كنيم ولى در اين راه به نيشهاى رياضت و